جنازهء هردو را گرفته بمقبرهء شيخ صفى اردبيلى روانهء اردبيل [ كردند و ] پهلوى يك ديگر مدفون ساختند .
شبگير يكى خروس ميخواند بطوس * من باز نهاده گوش بر بانگ خروس
ميگفت گر اين جهان نه مكر است و فسوس * كو نوذر و كيقباد و كو كيكاوس
بيست و نهم امير سليمان خان بن امير شاهوردى خان - اسم اصلى او امير بهروز بود و در تواريخ امير سليمان خان و امير سلمان سلطان هم نوشتهاند ، چه لقب سلطانى در آن زمان عظمى داشته . ممالك گيلان و سلطانيه بايشان واگذار بوده علاوه بر ممالك موروثى متصرفى . در تاريخ شاه اسماعيل مرقوم است كه سليمان سلطان كه خالهزادهء شاه بود بحضور شاه آمد ، بلقب سلمانى ملقب شده مورد نوازش گرديد و باتفاق به جنگ چالدران رفته [ 258 ر ] فتحى نمايان نمود و شاه را از راه كردستانات بقلعهء دنبل برده ضيافت كرده و لشكرى بزرگ فراهم كرده به اردبيل رسانيد و در سلطنت شاه طهماسب كه سلطان سليم از روم و عبد الله خان از تركستان عزم ايران نمود پادشاه مؤيد عبد اللّه خان [ را ] شكست داده با قليل لشكرى اسب ريزان خود را بقزوين رسانيده و از اسب و قاطر معدودى در اردوى شاه مانده چون بقزوين رسيد محمد خان بيكلو با لشكرش فرار كرده باردوى سلطان سليم ملحق شد و با بهرآمد . در آن حال امير سليمان خان كه در عهد شاه اسمعيل بلقب خليفة الخلفائى ملقب شده بود با پانزده هزار سوار و پنجهزار اسب و قاطر خود را بشاه