تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ قم ( فارسى ) — صفحة 400

مساهمون:

ص٤٠٠

عبد الحق قمى

آن جناب از سادات قم است ، فكرش بسيار عالى و كلامش بسيار مرغوب است . اين رباعى متعلق به اوست :
در مرتبه على نه چون است و نه چند * در خانهء حق زاده زهى قدر بلند مولا دارى كه خانه‌زادى دارد * شك نيست كه باشدش به جاى فرزند

عبدى قمى ابرقويى

آن سرور از اهل ابرقو است مردى بود خوش ذوق ، طبع او خالى از لطف نبود .
شب با مه دلربا نشستيم * تا ماه نشست ما نشستيم

ميرزا محمد قمى

به انفاس مسيحى قلوب مرده را زنده مىنمايد . گويى در لبهايش صداى قم برمىآيد !

رباعى [ تار وى ز خدمت تو برتافته‌ام . . . ]

تار وى ز خدمت تو برتافته‌ام * از نيش تأسف رگ جان كافته‌ام وقت است اگر جرم ما عفو كنى * از دورى تو سزاى خود يافته‌ام

مؤمن قمى

حالات آن جناب مفصلا در دست نيست . اين رباعى از آن سرور است :
جان صرف غمان بىشمارت كردم * سر بر سر راه انتظارت كردم عالم عالم اشك فنا باريدم * در دريا گهر نثارت كردم

وحيدى قمى

آن جناب وحيد عصر خود بود و در ميكدهء كلام جام وحدت مىپيمود . اين ابيات از اوست :
آن پرى چهره كه دارد غم او شاد مرا * نى مرا ياد كند نى رود از ياد مرا
*
شادم من غمديده به جور و ستم او * خو كرده غم او به من و من به غم او
مولانا اواخر عمر به گيلان رفته در سنهء 943 از دار دنيا در گيلان وفات كرد .