تنها قمى
اسم آن جناب محمد سعيد است و تخلصش تنها است . از غزلگويان شهر قم است .
غزل و قطعه و رباعى مىگفت و درهاى معانى در آنها مىسفت :
عضو عضوم را جدا ذوق طواف كوى دوست * گر قدم در ره گذارم كاروانى مىشود
*
نيست چون شمشاد از گردنكشى رعنائيم * بيد مجنونم كه از افتادگى رعنا شوم
*
مىروم زين شهر اما بسكه رويم بر قفاست * مىتوان هنگام رخصت كرد استقبال من
*
مخور فريب كرامات اين تهى مغزان * كه گر بر آب زند از هواست همچو حباب
*
بسكه با اهل جهان چون مردم چشمم يكى * هركه پوشد چشم خود را جامه من مىشود
حامدى قمى
آن جناب از شعراى زمان شاه طهماسب بوده ، و طبع روانش از آب زلال معانى و مضامين اشعارش از آب روشنتر است :
به قتل داد مرا وعده يار و من مردم * ز بيم آن كه مبادا شود فراموشش
*
ز دل رشك آيدم گر بگذرد در دل خيال تو * چنان بينم كه افتد چشم غيرى بر جمال تو
رضى قمى
آن سرور از شعراى شيرينزبان و خوش قريحه شهر قم بوده است . آنچه از اشعارش در دسترس است اين است :
هركه چون تيغ مدارش لجى و خونريزى است * خلق عالم همه گويند كه جوهر دارد