فرقها باشد ميان آدمى و آدمى * كز يك آهن نعل سازند از يكى ديگر سنان
دست عدلى را كه آرى بر سر يك زيردست * در لحد خورشيد بينى در قيامت سايبان
سيم را رونق نخيزد تا برون نايد ز سنگ * لعل را قيمت نباشد تا بدر نايد ز كان
غزل
روزگار آشفتهتر ، يا زلف تو يا كار من * ذره كمتر يا دهانت ، يا دل غمخوار من
شب سيهتر يا دلت ، يا حال من يا خال تو * شهد خوشتر يا لبت ، يا لفظ گوهربار من
مهر و مه رخشندهتر ، يا راى من يا روى تو * طالعم گردندهتر ، يا خوى تو يا كار من
صبر من كم ، يا وفاى نيكوان ، يا شرم تو * خوبى تو بيشتر ، يا غصّهء بسيار من
چشم تو خونريزتر ، يا چرخ ، يا شمشير شاه * غمزهء تو تيزتر ، يا تيغ ، يا بازار من
قوامى گنجوى
او را استاد قوامى مطرزنى خباز مىخوانند ، و آن جناب عم شيخ نظامى قمى است در صنايع و بدايع سخن صاحب مهارت است . اشعار زيادى از آن جناب نقل شده ، و اين اشعار از اوست :
دلا امروز كارى كن كه فريادت رسد فردا * چه باشد طالب دنيا كز آن غالب شود سودا
چه سازى عقل نامى را اسير عالم فانى * چه تازى مرد مصلح را به دنبال زن رعنا
تو در دنبال دنيايى و مرگ اندر قفاى تو * ز پيشت هيبت شير است و از پس بيم اژدرها
صهباى قمى
اسمش آقا محمد تقى ، تخلص از مشتاق اصفهانى گرفته ، از اشعارش سه هزار بيت در ديوانش مكتسب شده ، در سنه 1191 در دار العلم شيراز رحلت نمود . شاعرى غزلسرا بود :
شادم به اسيرى كه به جز كنج قفس نيست * جايى كه توان برد سرى زير پر آنجا
*
صهبا خم باده مى فروشى بوده است * پيمانه حريف بادهنوشى بوده است
*
آن را كه به ميخانه صبو مىنامند * مستى است كه هر لحظه به دوشى بوده است