ابو تراب جوشقاى قمى
آب و خاك آن سرور از جوشقان قم است كه يكى از قراء قم است ، از سخنسنجان زمان شاه عباس ماضى بود . ابو تراب از كثرت افيون كشيدن در اواخر عمر به اختلال حواس مبتلا شد و طبع روانش از كار افتاد . در سنه 1026 در تراب لحد خراميد . اين چند بيت از اشعار اوست :
چه شد اگر مژه بر هم نمىتوانم زد * كه لببهلب نرسيده است هيچ دريا را
*
خون تراوش مىكند از چاكهاى سينهام * طفل اشكم باز گم كردهست راه خانه را
*
مجنون تو را عار ز عريانى تن نيست * پروانه پرسوخته محتاج كفن نيست
*
دل مجروح از آن خنجر مژگان دارم * گريهء گرمتر از خون شهيدان دارم
بهارى قمى
از شعراى با ذوق و با سليقه ، از خطه قم سركشيده ، و به گل و رياحين قلوب افسردگان از نسيم انفاس فيض اساسش بهارى تازه رسيده ، طبع روانش دل ربوده ، اين بيت از اوست :
كه وصف قامت نازك نهالان در ميان دارند * درختان سر به هم در بوستان از بهر آن دارند
تعظيما قمى
آن سرور از خوشخيالان شهر قم بوده ، و از تلامذهء ميرزا صائب است ، و طبعش بسيار لطيف بوده . اين بيت از اوست :
گدازد برق آه آتشينم سنگ خارا را * شرر پرواز سازد ناله من ريگ صحرا را
شاه مير قمى
آن جناب از شعراى قديم شهر قم و در ديوان سخنسنجى مير صدرنشين است .
مدتى شد كه جدا از رخ جانان شدهام * وه چه گويم كه چسان بىسروسامان شدهام