تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ قم ( فارسى ) — صفحة 395

مساهمون:

ص٣٩٥
خاك را پايه شهيدان تو بردند به آب * رفت اين قافله چندان كه غبار آخر شد
*
چو من افتاده‌اى در روزگارى برنمىخيزد * سراپا خاكم و از من غبارى برنمىخيزد
*
به ترك آرزو دل شهرهء ايام مىگردد * نگين دل كنده چون گرديد صاحب نام مىگردد

ملا محمد على قمى

آن جناب از اهل قم است ، و مدتى هم به اصفهان بوده ، وسعت مشربش به مرتبه‌اى رسيد كه با مؤمن و كافر جوشيد . مدتى از شاگردان مير عبد الرزاق كاشى بوده ، در ترتيب نظم و حل معما دستى داشت ، و خط نسخ تعليق را خوب مىنوشت . تخلصش واحد است .
كند روشن ز سوز عشق هركس شمع جانش را * هما پروانه گردد بعد مردن استخوانش را
*
از غبارم شاخ گل بر سر ملايك مىزنند * تا بتان از نقش پا گل بر مزارم ريختند

ملا شفقى قمى

اسم آن جناب محمد رضا است ، از اهل قم است . پدرش از كدخدايان بزازخانه قم بوده ، بعد از فوت پدر ملا شفقى هم مدتى بدان امر قيام نمود و بعد از آن به درويشى افتاد و آن كار را ترك نموده تتبع بسيار از متأخرين كرده و سفرى هم به اصفهان رفته با اخيار به صحبت و انس مشغول بود . شعرش اين است :
بسكه نى از ناخن من آه بىتأثير كرد * آخرين دست تهى را تركش بىتير كرد
*
آيينه ساخت سحر جمالت نقاب را * در شيشه كرد همچو پرى آفتاب را
*
به روز بىكسى چون جان رود از جسم غمناكم * به غير از غم سيه‌پوشى نيايد بر سر خاكم
*
شمع را بر سر نمىدانم هواى روى كيست * سوى گل مىآيد از دور پر پروانه‌ام