تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ قم ( فارسى ) — صفحة 391

مساهمون:

ص٣٩١
ياد آن گريه مستانه كه ابر از مژه‌ام * آب مىبرد و خيال لب دريا مىكرد
*
گرمى نرفت بعد وفاتم ز استخوان * در كنج آشيان هما در تبم هنوز

قاسمى صيرفى قمى

آن جناب از شعراى زنده دل قم بوده ، حكيم شفائى توجه بسيارى به ايشان داشته ، و طبع افزايش خالى از لطف نبوده ، چون پدرش صراف بود تخلصش صيرفى گرديد . اين اشعار از اوست :
سوز دل گر همه از عشق مجازيست خوش است * عود هر چند كه خام است چو سوزى خوشبوست
*
گرد سر خيال تو گردم كه مىبرند * روزى هزار حرف به من از زبان تو
*
فسرده دل شدم از خط عنبرآلودت * ز آتشت نشدم گرم و مردم از دودت

قاسماى قمى

قاسماى از اهالى ولايت قم بوده ، گويا اين ابيات پاره‌اى از قاسماى اردستانى و پاره‌اى از قاسماى قمى است ، و آنچه از تذكره نصرآبادى به دست آمده از ابيات قاسماى قمى اين است :
شد بهار و دست اميدم گل پيمانه چيد * چند آخر بخت وارونم گل دستانه چيد غنچه‌اى نگذاشت كه ارام دل بلبل شود * باغبان امروز گل را سخت بىرحمانه چيد
*
كى سيب آن ذقن به كسى رايگان دهند * سيبى است آن ذقن كه ببويند و جان دهند از راه ديده مىگذرد پاره‌هاى دل * مانند برگ گل كه به آب روان دهند

بابا سلطان قلندر قمى

آن جناب « نوائى » تخلص داشته و در فقر و فنا مثل او كسى تحقيق نكرده ، سياحى مثل آن در طريق قلندرى راه نپيموده ، و در فن درويشى و اصطلاحات آن در طريق قلندرى