عذرى
اسحق بيگ برادر كهتر حاجى لطفعلى بيگ آذر صاحب آتشكده است . تذكرهاى دارد موسوم به « تذكره اسحق بيك » . هم از آن تذكره مقام شعر فهمى و پايه تتبع او در اشعار معلوم مىشود كه همالى نداشته ، در سنهء يكهزار و صد و هشتاد ( 1180 ) مرحوم شد .
سر كويى كه باشد بىپناهان را پناه آنجا * ستم باشد كه ريزد خون چون من بيگناه آنجا
*
به سينهام كه در آنجا غم تو جا نگذاشت * غم زمانه دگر جا نديد پا نگذاشت
*
امشب مه من گفته كه تا روز ، كناره * از من نكند ، تا چه كند چشم ستاره !
*
كدامين ماه را بارى درين محمل بود منزل * كه محمل مىرود از شهر و شهرى از پى محمل
اگرچه درافتادم به دامش ليك ازين شادم * كه صيادى است صيادم به صيد خويش مستعجل
به كويش رفتم و گفتم ميان خاك و خون خفتم * تو هم گر مىروى گفتم مباش ايدل ز خود غافل
غافل
رضا قلى خان خلف حاجى عسكر خان يكى از كدخدازادگان اين بلد است كه با مكنت حال و فراغت بال مىزيست ، ولى روزگارش مهلت نداد و در سنهء هزار و دويست و هشتاد و نه ( 1289 ) در سن جوانى به سراى جاودانى رخت كشيد .
بود در خدمت تو خاطر مجموع مرا * اين زمان چون سر زلف تو پريشان شدهام
تو مپندار كه من چشمه حيوان طلبم * تا گرفتار بدان چاه زنخدان شدهام