ذكر سلطنت نجم الدّوله قارن بن شهريار
چون حسام الدّوله شهريار درگذشت نام ملكى بر نجم الدّوله قارن افتاد [ نجم الدّوله قارن هرچند بانواع خصال بايسته شايسته بود در كرم و سخاوت و شجاعت و صرامت امّا با همه درشتخوى و كينهور و سايس بود باندك روزگار دست تعدّى « 1 » ] در خاصّگان و مقرّبان پدر خود دراز كرد ، رستم بن سرآهنگ از ديه بژ كرم كيسمانان از جملهء مقرّبان ملك شهريار بود و در اين وقت پير گشته بود ، در روزگار پدر تمامت خدمتكاران ملك شهريار از خدمت او برگشته بودند و با پيش قارن شده خلاف اين رستم سرآهنگ ، و پدر او را سفارش به دو كرده بود و او پذيرفته كه بجاى او بدى نكنم ، چون شهريار درگذشت قارن او را بفرمود گرفت هم بگرگان و بند فرمود كرد و با خود در بند ميداشت ، قارن نيز بيمار شد از گرگان بياوردند چون بدهانهء بالمن رسيد كس بنزديك فرامرز بن مردآويج بن وردانشاه لنگرود فرستاد و گفت ترا پيش بايد آمد ، فرامرز پيش او نيارست شدن ، چون چنين بود او را اسفهسالارى بود نام او با جعفر بن على از ديه موينه بن و نسبتى نداشت امّا در خدمت او بدرجهء بزرگ رسيده بود ، با لشكر بدر بندان فرامرز بگذاشت و او با سارى آمد ، بيمارى هرچه صعبتر شد ، بعد از آن كه قارن درون تميشه آمد با جعفر بدربند از قلعهء بالمن بنشست و خرابى آغاز كرد ، لشكر فرامرز او را بازگذاشتند با پيش با جعفر آمدند ، يكيك با پيش اصفهبد قارن ميفرستاد و امان مىطلبيد ، چون فرامرز حال خود و لشكر چنين ديد پيش اصفهبد فرستاد و امان طلبيد كه به خدمت آيم و ملازم باشم ، براين جمله عهد كرد ، قارن فرمود تا با جعفر لشكر از آنجا بيرون آرد و با سارى آيد و اصفهبد قارن را بيمارى سخت شد ، پسر خود رستم را پيش خواند « 2 » گفت اگر برادر على در خراسان نبودى در اين ولايت كسى ترا دست نكشيدى ، دانم كه چون من درگذرم بهواى برادر بر تو دست كشند بايد كه تا او بشهرياره كوه رسيدن و از حال ما آگاه شدن تو از اين مردمان پرداخته باشى « 3 » ، تمامت معارف شهرياره كوه را بخواند و براى پسر عهد بستاند و از
هامش
( 1 ) - قسمت بين دو قلّاب از الف افتاده .
( 2 - 3 ) - اين قسمت فقط در الف هست