بيرون شدند و حساب از ميان برخاست آبروى اينچنين ملك جز به خون ريختن باديد نيايد ، و تو مگر نشنيدى كه در چنين روزگار مردى از اهل صلاح گفت ندانستيم و پيش ازين نشنيديم كه عفاف و حيا و قناعت و دوستى مرعىّ و نصيحت صادقه و رحم موصول انقطاع طمع است ، چون برين روزگار طمع ظاهر شد ادب از ما برخاست نزديكتر بما دشمن شدند ، و آنكه تبع ما بود متبوعى در سر گرفت و آنكه خادم بود مخدومى ، عامّه همچو ديو كه از بند بگشايند كارها فروگذاشتند و بشهرها بدزدى و فتنه و عيّارى و شغلهاى بد پراگنده شده تا بدان رسيد كه بندگان بر خداوندگاران دلير شدهاند و زنان بر شوهران فرمانفرماى و ازين نوع برشمرد و بعد از آن گفت :
فلا قريب و لا حميم و لا نصيح الّا السّنّة و الأدب تا بدانى كه آنچه شهنشاه فرمود از مشغول گردانيدن مردمان به كارهاى خويش و باز داشتن از كارهاى ديگران قوام عالم و نظام كار عالميان است و بمنزلت باران كه زمين زنده كند و آفتاب كه يارى دهد و باد كه روح افزايد ، اگر در عذاب و سفك دماء چنين قوم افراط بجايى رساند كه منتهاى آن پديد نبود ما آن را زندگانى ميدانيم و صلاح ، كه در روزگار مستقبل اوتاد ملك و دين هرآينه بدين محكمتر خواهد شد ، و هرچه عقوبت بيشتر كند تا اين اعضا هريك بمركز خود روند محمدت بيشتر يابد ، و با آنكه چنين قرارداد بر هريكى رئيسى بر پاى كرد و بعد رئيس عارضى تا ايشان را شمرده دارد و بعد او مفتّشى امين تا تفتيش دغل ايشان كند و معلّمى ديگر تا از كودكى باز هريك را بحرفت و عمل او تعليم دهد و بتصرّف معيشت خود فروآرامند و معلّمان و قضاة و سدنه را كه بتذكير و تدريس مشغولند مرتّب گردانيده و همچنين معلّم اساوره را فرمود تا بشهرها و رستاقها ابناء قتال بسلاحشورى و انواع آداب آن مشغول دارد تا جملگى اهل ممالك به كار خود شروع كنند كه حكماى اوايل گفتهاند : القلب الفارغ يبحث عن السّوء و اليد الفارغة تنازع الى الاثم معنى آنست كه دل فارغ خالى از كار پيوسته تفحّص محالات و تتبّع خبرهاى اراجيف كند و از آن فتنه زايد و دست بىصنعت در بزهها آويزد .
و نمودى كه زبانهاى مردم بر خون ريختن شهنشاه دراز شد و مستشعر گشتهاند
تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة 21
مساهمون: عباس إقبال آشتياني
ص٢١