رفيع او يافت و تاج و تخت تسليم كرد ، شهنشاه موبدان را گفت در رأى ما نبود كه نام شاهى بر هيچ آفريده نهيم در ممالك پدران خويش الّا آنست كه قابوس پناه بما كرد ، نورايى پيدا آمد ، به نظر و حرصى كه برو داشتيم ميخواهيم هيچ آفريده را ازو ناقص نشود ، اقبال و بخت با تاج و تخت او ضمّ كنيم و نيز هركه باطاعت پيش ما آيد تا بر جادّهء مطاوعت مستقيم باشد نام شاهى ازو نيفگنيم و هيچ آفريده را كه نه از اهل بيت ما باشد شاه نميبايد خواند جز آن جماعت را كه اصحاب ثغورند ، الّان و ناحيت مغرب و خوارزم و كابل و پادشاهى بميراث ندهيم چنان كه ديگر مراتب داديم ، و پادشاهزادگان جمله بدرگاه بنوبت ملازم باشند و ايشانرا امر تبه نسزد كه اگر مرتبه جويى كنند بمنازعت و جدال و قيل و قال افتند ، حشمت ايشان بشود و بچشمها حقير گردند ، شما درين چه ميگوييد ، اگر اين رأى پسنديده است تنفيذ فرمايند و اگرنه صلاح باز نمايند . چون افتتاح و اختتام اين بصلاح و نجاح مقرون بود نفاذ يافت و قابوس را باز گردانيد . اينقدر بدان نمودم كه آن شاهزاده فرمود كه بتعجيل مرا صلاح نمايد بايد كه تو عزم را بر رأى معجّل دارى و به زودى به خدمت رسى تا بدان نينجامد كه ترا طلب كنند و ذميم يابند و عقب تو ذليل شوند و بغضب شهنشاه مبتلى گردى و آنچه امروز به تو اميد داريم فردا نتوان داشت و از منزل طوع بمقام كره رسى .
ديگر سؤالاتى كه از احكام شهنشاه كردى و گفتى بعضى « 1 » مستنكر نيست و ديگرى از وجه غير مستقيم اثبات فرمودى جواب گوييم ، آنچه نبشتى شهنشاه را بدانكه حقّ اوّلينان طلبد به ترك سنّت شايد گفت و اگر به دنيا راست باشد بدين درست نبود ، بداند كه سنّت دو است : سنّت اوّلين و سنّت آخرين ، سنّت اوّلين عدلست ، طريق عدل را چنان مدروس گردانيدهاند كه اگر درين عهد يكى را با عدل ميخوانى جهالت او را بر استعجاب و استصعاب ميدارد . و سنّت آخرين جورست ، مردم با ظلم بصفتى آرام يافتهاند كه از مضرّت ظلم بمنفعت تفضيل عدل و تحويل ازو راه مىنبرند تا اگر آخرينان عدلى احداث ميكنند ميگويند لايق اين روزگار نيست بدين سبب ذكر و آثار عدل نماند و اگر از ظلم پيشينگان شهنشاه چيزى ناقص مىكند كه صلاح اين عهد و زمان نيست ميگويند اين رسم قديم و قاعدهء اوّلينان است ، ترا حقيقت هميبايد شناخت كه بر تبديل
هامش
( 1 ) - الف : بعضه