تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة 288

مساهمون:

ص٢٨٨
و بامداد بطاعت و متابعت او برنشسته ، و ملك گرگان بر او قرار گرفت تا خبر كشته شدن برادر بآمل بماكان رسيد لشكر طبرستان و رويان و قوم گيل و ديلم برگرفت و بگرگان آمد . حكايت كرد ابى طيّب طاهر بن احمد الكاتب كه دبير سيّد بود [ كه ] ازو پرسيدم كه اى مخدوم و سيّد ، لشكر انبوه رسيد و من برين حشم تو اعتماد ندارم اگر حالتى حادث شود ترا كجا يابم ، گفت از من هزيمت طمع مدار ازينجا بمحشر يا بى مرا و التّوكّل على اللّه . و پيش رشاموج بن شير مردان پنهان نشان فرستاد و سىهزار دينار بنان او را اميد داد كه بدهد اگر ماكان را باز گذارد و به دو پيوندد ، روز مصاف چون بهمديگر رسيدند رشاموج پيش سيّد ابو على آمد ، ماكان بترسيد و صورت كرد كه او را بخواهند گرفت و پيش سيّد برد ، بهزيمت پشت نمود و تا بلمراسك نرسيد فرونيامد و امير كابن ورداسف را با فوجى از حشم آنجا بگذاشت و او با سارى شد و سيّد ابو على بگرگان علىّ بن خورشيد را خليفه كرد و بتاختن بلمراسك آمد ، چون او برسيد مقدّمهء او اميركا را بشكسته بودند ، باز نايستاد و بسارى راند ، ماكان از شهر بيرون آمد و حرب پيوستند ، عاقبت ماكان را بشكستند و ابو جعفر گورنگيج پيش ماكان شد تا او را بگيرد ، شمشيرى زد و بو جعفر را بكشت و بگريخت و در شهر رفت ، پيادگان او را از محلّه بمحلّه در پس استاده ميرفتند و هرجايگاه كه به دو مىرسيدند زخمى ميزدند ، پيادهء دست در لگام آورد ، ركاب به دهان پياده زد و دندان بشكست ، مرد دست ازو بازداشت بكنار جويى از اسب به زير افتاد و زره بينداخت و در آب جست و از آن جانب در باغى رفت و از باغ بگذشت بخانهء مردى درويش دويد و زنهار طلبيد ، آن درويش او را زير شاخه‌هاى توت پنهان كرد و پيادگان بطلب او آنجا رسيدند و درويش را گرفته تهديد كردند ، اعتراف ننمود ، چون بيرون شدند او را بيرون كشيد و جايى فرونشاند و زخمها ببست و مرهم و مداوات آن بساخت تا قوّت گرفت ، با كهستان سارى رفت و آنجا مىبود و اين مرد درويش را كيان بوج نام بود ، چون دولت بماكان رسيد در حقّ او بسيار نعمت كرد و قبيلهء او را بزرگ گردانيد . ابو على ناصر با آمل شد و ملك طبرستان به دو قرار گرفت و پادشاهى سايس و مطاع و با شكوه و وقار بود و در دل خاصّ و عامّ مهيب و محتشم ، بسيارى