تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة 287

مساهمون:

ص٢٨٧
شما استقامت پذيرد ، جواب نبشتند كه فرمان برداريم و از گرگان كوچ كردند بسارى رسيدند ، سيّد بو على با مامطير شده بود با تنى چند معدود ، ماكان لشكر خويش را بفرستاد و گفت او را بگيرند و از اسب به زير آورند و كلاه از سر او بردارند و بند برنهند تا من رسم گويم كه چه مىبايد كرد ، آن جماعت كه پيش آمده بودند همچنان كردند ، چون ماكان برسيد او را بديد و در حال با گرگان فرستاد پيش امير كابن ورداسف و او بآمل آمد كلاه با سر اسمعيل كهتر پسر نهاد و پيش داعى نبشته‌ها نبشت بگيلان و از آمل برادر خويش ابو الحسين « 1 » بن كاكى را بجاجرم و خراسان فرستاد با علم و نوبت و لشكر و در آن نواحى علىّ بن بويه كه عمّ عضد الدّوله پنا خسرو بود والى بود از قبل ناصران و چهارصد مرد داشت ، با بو الحسين مصاف داد لشكر او با پيش بو الحسين آمدند و او را گرفته بياوردند تا نواحى حمران در « 2 » برادر ماكان را مسلّم شد و هركه را از خراسان مىيافت ميكشت ، بعد ماهى چند ماكان پيش او فرستاد كه بازگردد با گرگان آيد و باميركا نبشت كه تو بازگرد و با آمل رو و گرگان با برادر سپار ، و با على نام معتمدى را پيش برادر فرستاد كه ابو على ناصر را بقتل آورد و سر او پيش ميفرستد و ابو على ناصر ميان بازار در سراى رضى بود ، روزى هردو با همديگر شراب ميخوردند بو الحسين ابن كاكى با سيّد عربده آغاز كرد ، ابو على دانست كه غرض چيست ، ببهانهء آب‌ريز بيرون آمد و كاردى كوچك از خدمتكاران خود بستد و در ازار پاى خويش انداخت باز جاى شده بنشست ، چون مجلس خالى شد بو الحسين عربده قوىتر كرد و برجست حلق ناصر ابو على بگرفت ، سيّد ازو مردانه‌تر بود و قوى استخوانتر ، او را برگرفت از جاى و ساكن بر زمين نهاد و كارد بركشيد ، از ناف تا به سينه شكم او بدريد و برخاست راه طلب كرد ، از زحمت مردم كه بر در بودند بيرون نتوانست رفت و اهل سراى خبر يافته بودند بر بام سراى شد سى ارش خويش را بر زمين انداخت و بدر خندق رسيد و جمله اهل گرگان بولوله و شيون افتادند ، در حال انگشترى خويش پيش على خورشيد و اسفار ابن شيرويه فرستاد بنواحى گرگان ، ايشان در ماكان عاصى بودند و راه مىزدند ، در حال به خدمت او پيوستند و آن شب برو بيعت كرده و جمله حشم و لشكر نزديك سيّد آمدند
هامش
( 1 ) - در ابن الاثير ( وقايع سال 315 ) : ابو الحسن ( 2 ) - كذا فى جميع النسخ .