بفرمود تا بالشى آوردند كه بدان نشيند چون پيش او بردند كه فرونشيند فرا گرفت و بر سر خويش نهاد ، گفت بالش امير المؤمنين تشريف باشد بر سر اوليتر ، وقت آنكه برخاست هرون فرمود تا بالش برداشتند و با او به خانه بردند ، و روزى ديگر به حضرت رسيد ، نشسته بود عمّ رشيد درآمد ، حاضران مجلس برپاى خاستند الّا ونداد هرمزد كه التفات نكرد و برنخاست ، رشيد و اهل مجلس را ناخوش آمد و در دل از او كينه گرفتند تا هم بر اثر يزيد بن مزيد درآمد و خدمت كرد ، ونداد هرمزد پيش از همه براى او خاست و تواضع نمود ، مردم از آن حركت او متبسّم شدند ، رشيد او را گفت عمّ من خون و گوشت منست و اين كمينه بندهء اين درگاه ، آن بىمروّتى بر كجا بود و اين تكلّف بر كجا ، ونداد هرمزد جواب داد كه من عمّ ترا نشناختم و براى كسى كه او را نشناسم برخاستن محال باشد امّا اين مرد هنرمند و شجاع است براى هنر و مردانگى او برخاستم ، بوقت آنكه او را بممالك من فرستادى يك سال تمام در مقابل من نشست هرروز بامداد كه آفتاب طلوع كردى او لشكر را بتعبيهء ديگر آراستى و در آن ولايت مرا سوارى بود در شهامت و مبارزت او را هم سر و دل خويش نهاده بودم ، روز جنگ پيش او فرستادم به كمتر از آنكه شمشير بركشيد سر مبارز خويش ديدم پيش اسب او افتاده تا روز ديگر من با او بنبرد بيرون شدم تيغى بر من گذاشت كه مثل آن زخم زدن هرگز نديدم ، اگر چنين مردى را برخيزم با آنكه دشمن من باشد دوست دارم ، هرون را سخن او خوش آمد و بعد از آن يزيد بن مزيد را بمراتب بزرگوار رسانيد تا بحدّى كه در خانهء هرون بسراى امّ جعفر بوزنهء داشتند سى مرد حشم او بودند ، او را كمر شمشير بر ميان بستندى و سواران با او برنشستندى ، هركس كه به خدمت درگاه او رفتى فرمودندى تا آن بوزنه را دست بوس كند و خدمت ، و چنين شنيدم كه آن بوزنه چند دختر بكر را بكارت برداشته بود و اباحتى و الحادى از حيا و ديانت و حرمت شريعت مىبرزيدند و در قصيدهء كه مذّهبه گويند امير ابو فراس ذكر اين بوزنه ميفرمايد ، و كنيت بوزنه ابو خلف بود ، شعر :
و لا يبيت لهم خنثى ينادمهم * و لا يرى لهم قردا له حشم
فى الجمله روزى يزيد بن مزيد بعد وداع رشيد بدرگاه امّ جعفر رفت تا خدمت وداع كند ، بوزنه را پيش آوردند كه دست او ببوس و سلّم على ابى خلف ، شمشير