و اگر چون كمند به گردن او افتد گردن بر كمند مىنهد و پهلو پر مىكند و هردو گوش فروميافگند بعيب رد كنند و البتّه نخرند ، چون نبشته بخواندند و تجربت كردند همان آمد كه او گفت و نبشت . و علىّ بن ربّن را خليفه بعد ازو بديوان انشاء خويش بنشاند ، معانى نبشتهها كه مينوشت كمتر از آن آمد كه بعهد مازيار براى او مىنبشت ، ازو پرسيدند چرا چنين است ، گفت آن معانى او بلغت خويش مىنبشتى من با تازى كردمى ، بدانستند فكرت مازيار قوىتر بود ، و احوال مكارى و بخششى كه او را كرد بوقت آنكه او را گرفته بسرّ من رآه بردند [ جمله در جاى خود « 1 » ] برود .
الندا بن سوخرا
گفتند پادشاهى بود آوردهاند كه در بأس و بسالت او را مقابل رستم دستان نهادند ، يك شب چهل فرسنگ بدنبال گوزن بدوانيد و چون بحدّ رزميخواست رسيد سيلاب آمده بود ، همچون دريا جوى ميرفت ، اسب در آن جوى انداخت و با كران آمد و گاو بكشت ، او را گفتند مؤيّد است بورج « 2 » . و پسر او ونداد هرمزد بن الندا كه صيت مردانگى او داستانست و آنچه او كرد و فراشه و شيطان فرغانى را كشت تقرير افتد بموضع خويش . و چون هرون برى رسيد مأمونرا بفرستاد تا در دامن او نهند ، د ؟ ؟ ؟ هها كه محصول آن هزار هزار و ششصد هزار درهم بود بمأمون بخشيد ، و بوقت آنكه فراشه را بكشت اصفهبد شروين ملك الجبال پيش او آمد به يارى ، دو دانك از غنايم فراشه به دو داد و چون هرون الرّشيد بعد قتل فراشه برى رسيد ونداد هرمزد استقبال كرد ، چشم رشيد به دو رسيد او را فرا ارعاد و ايعاد و ابراق و تهديد گرفت بالفاظ تازى ، بدانست كه از خشم و ستيز ميگويد ، روى بهرون كرد و گفت من تازى ندانم امّا معلوم مىشود كه امير المؤمنين را بر بشرهء مبارك تغيّر ظاهر شده و در حقّ من كلمات بىمشفقانه ميفرمايد ، اين معنى چرا آنوقت كه بكوهستان خويش بودم نفرمود ، امروز كه من منقاد و بطوع و رغبت بيكره و اجبار اختيار خدمت كردم و ببساط او حاضر آمده در بزرگى نخورد كه با مهمان و خدمتكار ناخوانده چنين گويند ، خليفه پرسيد كه او چه ميگويد ، ترجمهء سخن عرض داشتند ، هرون خجل شد و گفت حقّ با اوست ، مرتبهء او زيادت گردانيد
هامش
( 1 ) - قسمت بين دو قلّاب در الف نيست .
( 2 ) - ورج يعنى قدر و مرتبه ، امير الشّعرا معزّى ميگويد :اى بورج و كامكارى ثانى اسفنديار * وى بعدل و نامدارى تالى نوشيروان