باشد . گفتند مردى كه بدين صفت موصوف باشد آن برمك است و در آن محل برمك بشام مراجعت نموده بود . سليمان رسول در عقب برمك ببلخ فرستاد ، برمك از راه طبرستان متوجّه بغداد شد و در آن حدود گويا با يكى از ملوك مازندران اتّفاقا صحبت افتاده بود و ملك بر روى زورق بعيش مشغول داشت ، چون ملاقات واقع شد برمك در انگشت ملك انگشتريى ديد كه نگين آن بغايت نيكو بود ، ملك بفراست دريافت ، در ساعت از انگشت بيرون آورد و در بحر انداخت ، برمك بسيار از آن متغيّر شد و بعد از آن ملك از خازان درجى خواست و دو ماهى زرّين به قدر انگشتى به يكديگر متّصل بيرون آورد و در عقب آن انگشترى به دريا انداخت ، بعد از آن دو ماهى زرّين از آب بيرون آمدند انگشترى بدهن گرفته ، ملك آن خاتم را پيش برمك نهاد ، القصّه برمك از آن تعجّب بسيار نمود و چون به خدمت سليمان عبد الملك آمد خليفه را چون نظر بر برمك افتاد تغيّر تمام يافت ، هرچند برمك بخليفه نزديكتر ميشد دهشت و وحشت خليفه بيشتر ميگشت ، چون خواست مصافحه كند سليمان دست در كشيد و گفت اين شخص را از پيش من دور كنيد ، برمك را بيرون بردند . ندما ازين واقعه سؤال كردند ، خليفه گفت چرا برمك زهر با خود آورده مگر انديشهء باطل و خيال محال در خاطر گذرانيده ، چون برمك ازين واقعه واقف شد زهر از خود دور ساخته به خدمت خليفه درآمد و بعرض رسانيد كه سنّت وزراى قديمست كه پارهء زهر با خود ميدارند كه اگر قضا را در حادثهء يا بليّهء افتند كه به دادن مال آن قضيّه را دفع نتوان نمود و موجب استخفاف گردد آن زهر را برمكند و خود را بدين صورت نجات دهند . خليفه اين سخن را ازو بپسنديد گويند آن روز بدان كلمه برمك علم او شد ، و بعد از آن برمك استفسار نمود كه سبب اطّلاع خليفه بر داشتن زهر چه چيز بود ، خليفه گفت دو مهره از خزانهء اكاسره بدست من افتاده كه بر بازوى من بسته ، خاصيّت اينها آنست كه چون زهر پيدا شود ايشان در حركت آيند و هرچند زهر بدارندهء مهر نزديكتر مىشود جنبش ايشان بيشتر مىشود ، چون تو بمجلس من آمدى ايشان در حركت آمدند و بجايى رسيد كه چون دو قوچ كلّه برهم زنند ايشان برهم ميخوردند ، مرا معلوم شد كه تو با خود سمّ دارى .
چون خليفه تمام فرمود برمك آغاز حكايت دريا و ماهيان زرّين كرد ، متعجّب شد و
تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة 86
مساهمون: عباس إقبال آشتياني
ص٨٦