براى هضم طعام و يكى براى قوّت مجامعت . چون پيش نوشروان آوردند و در آن نگريد عجب آمد و گفت ما را بدين معاجين حاجتمندى نيست چه پيرى وقار و فرّ و زيب مرد است ، كاشكى پير شدمى تا شكوه و هيبت و بهاء من در دلها زيادت گشتى ، امّا مجامعت و رغبت بكثرت معاشرت معاذ اللّه چه آن معنى نقلست از صحّت عقل و ثبات با حالت جنون و سبكسارى ، اگرنه براى بقاى صورت انسانى و تناسل را بودى هرگز مرا اختيار نيفتادى و ميل نبودى ، ليكن حديت گوارش طعام تا بيشتر خوردم چون حاصل آن جز زيادت زيارت مبرز نيست زهد و امساك اوليتر ، اگرنه براى سدّ رمق طبيعت انسانى باشد هيچ عاقل چون بهيمه بعلف خوردن نبايد رغبت كند ، و با آنكه اين همه هست شايد بود كه آن حرامزاده براى هلاك داده باشد پس بفرمود تا آنچه براى پيرى آورده بودند مهر برگرفتند و در سر سگى سپيد فروماليد هرساعت سر سگ بزرگتر ميشد و ورم ميگرفت تا چندان گشت كه لويدى ، و بر سنگ ميزد تا جان بداد ، نوشروان فرمود تا سگ را پنهان جايى به خاك كنند .
اخرى من العجايب : پادشاهى بود كه او را ماهيه سر گفتندى ، سرى كوچك داشت و هيچ موى بر سر او نبود ، تابستان و زمستان ابدا دستار بر سر پيچيده داشت چنان كه هيچ آفريده سر او نتوانست ديد كه چگونه است ، جهودى بود نام او شمعون بن خداداد ، و بعضى ميگويند كه مجوس بود نام او بايى بن فرّخ آذين ، مادرى داشت روز بنت خورشيد نام ، محتالهء ساحرهء كه در زمانه مثل او نبود ، موضع ايشان به چهار فرسنگى آمل بكنار دريا بيشهايست كه اين ساعت او را اسى ويشه ميگويند ، و قصر و سراى او بديهى بود كه اكنون نيز معمور است و يلبر « 1 » ميخوانند ، ميان ديه كيلنگور و شيرآباد پشتهء عظيم بلند و تند است كه اكنون ماهيه سرى دز ميخوانند و در حوالى او خندقى ژرف و درو آب مطحلب بسيار كه هرچه درو افگنى به زمين نرسد ، و الّا بزورق نشايد گذشت ، اگر وحشيى در آنجا افتد هرچه حركت بيش كند به زمين بيشتر فروشود و از آن جانب كه مهبّ شمالست عرصهء دارد كه نرگس مفتّح فايق رويد كه در جهان ببوى آن نرگس نيست و بديه و يلبر « 1 » انجير خسرهانى بودى بهتر از حلوانى . و ماهيه سر
هامش
( 1 ) - كذا در الف ، ب و ساير نسخ : ويلير