تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ پانصد ساله خوزستان ( فارسى ) — صفحة 37

مساهمون:

ص٣٧
« دختر قيصر روم بود » . نمىدانم از پافشارى در اين‌باره چه مقصودى داشته است . مىگويد : « چون عباسيان روم را بگشادند دختر قيصر اسير افتاده و او را به بغداد آوردند . ولى كسى نشناخت و خدا او را بيمار ساخت تا كسى دست به سوى او دراز نكند و چون در بازار مىفروختند دختر امام على نقى ( ع ) او را خريده به برادرش حسن عسگرى بخشيد و ازو مهدى پسر امام ( ع ) حسن زاييده شد » . درباره داستان مرگ امام رضا ( ع ) شرحى مىنويسد كه بسيار احمقانه است مىگويد : « خليفه مأمون از بغداد به بهانه زيارت قبر پدر خود هارون كه در توس بود بيرون رفته انگورهاى تازه‌چيده را در ظرف‌هاى عسل جا داده و آن ظرف‌ها را به استرها و شترها بار كرده همراه برد و چون به توس رسيد آن انگورها بيرون آورده بدست طبيبى كه همراه برده بود با نخ و سوزن زهرآلود ساخت و به دست فرستاده‌اى نزد امام ( ع ) فرستاده پيغام داد كه تحفه عراق است كه همراه خود آورده‌ام و امام ( ع ) از آن انگورها خورده پس از سه روز در گذشت . » در يك جا به مناسبتى نام بختنصر را برده مىگويد : « او دعوى خدايى كرد و مجوسان هنوز هم او را خدا مىدانند . » چنان كه گفتيم با اين نادانىها و كودنىها گاهى خود را داناى روى زمين مىخواند . گاهى هم مىگويد : « خدا دانش‌هاى همهء پيغمبران را به من بخشيده . » « گاهى نيز دعوى غيب‌دانى نموده مىنويسد : هر كه به من دشنام مىدهد من او را دانسته مىكشمش » . بدتر از همه ستيزه‌روئى و بىشرمى اين مرد است كه سخنى را كه در اينجا مىگويد در جاى ديگر پاك آن را وارونه مىگرداند و هرگز