مردند .
حقيقت نمىشود باكفايتتر از اين سركردهها و سردارها و باغيرت كه در آن ساعت كه اردو بيايد از محمره دل سنگ آب مىشد به جهت تظلمى كه سربازهاى ناخوش مىكردند محمد حسن فحش مىداد چند نفر سرباز را گذاشت تلف شدند و آرد بار كرد آورد و چند نفر سرباز ديگر كه ناتوان بودند نتوانستند سواى تفنگ و قليلى آرد بياورند آن آرد را تا نخلستان خوردند از نخلستان بانطرف كه سروته اردو جمع شد آمدند پيش سرتيپ كه ما گرسنه ماندهايم بنا كرد فحش دادن كه پدر سوختهها مگر انبار با من است گفتند سرتيپ بار شترت آرد است كسر بگذار گفت پدر سوخته كى جيره به تو مىدهد كه من كسر بگذارم گفت پس سرتيپ من چكار كنم گفت رفيقت دارد برو از او قرض كن گفت جائى كه تو دارى ندهى رفيقم چرا مىدهد .
با اينحال و سلوك رفتار سركرده ديگر چه توقع ايستادن و جان دادن از سرباز مىتوان كرد اما با اينحالت و رفتارها غيرت و حميتى كه از اكثر سربازها ديده مىشد نفر به نفر از سركردهها هرگز اين گونه غيرت نديديم مثلا از وقتى كه راه افتادند در هر كجا كه سربازها دور هم جمع مىشدند باهم مىگفتند حضرات اگر ما زنده باشيم برويم بعد از اين بولايت يا الان كه مىرويم از اهل اين ولايت هركس هست كه روز اول ورود ما به اين ولايت ما را ديده حالا به اين حالت مىبيند ديگر چه زبان داريم ما كه پيش اين مرد حرف بزنيم آيا چگونه در پيش زنهامان از خجالت برويم آيا آنچه سرزنش بما كنند از دوست و دشمن چه بگوئيم در جواب آنها پارهء ديگر مىگفتند بر ما چه تقصير است دعوا سرباز نبود كه ما دعوا كرده باشيم مىبايست سردار سركردهها درست
تاريخ پانصد ساله خوزستان ( فارسى ) — صفحة 346
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٣٤٦