تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ پانصد ساله خوزستان ( فارسى ) — صفحة 349

مساهمون:

ص٣٤٩
او ما را تمام مىكند يا ما او را شكست مىدهيم جهت ديگر اينكه از اين‌جا به محمره بيست فرسخ است سوار از اعراب جمع كرده مىشود دست‌برد زد . اين قرارها را داده متفق و يك جهت شدند كه امشب بروند خدمت نواب و الا و بهر قسم هست او را به اين مرحله راضى كنند در اين بين فراش آمد خواست گفتند ديگر بهتر كه ما را خواسته رفتند آنجا بناى حرف زدن با محمد مراد خان او هم بنا كرد به حرف زدن بگوشه و كنايه اسمى از نهر هاشم آورد كه آنجا هم اگر برود بد نيست . نواب و الا راضى نشدند فرمودند جايى را صبح برويد در دو فرسخ از اهواز و آب دور مشخص نماييد مىرويم آنجا بعد از آنكه نواب و الا اين حرف زدند را يكى از اينها نگفتند كه اين خوب نيست دو فرسخ از اهواز و آب دور جايى نيست آنجا از گرسنگى و تشنگى هر دو تلف مىشويم همه گفتند بلى اين راست است كه مىفرماييد نمىدانم منظور نواب و الا اين بود كه جايى برود كه كسى ديگر او را پيدا نكند از دوست و دشمن اينقدر ترس برداشته بود نواب و الا را صحراى عربستان را ديده مىداند كه صحراى عربستان دو فرسخ از شط دور است نمىتوان زيست كرد از تشنگى اعم از اينكه ذخيره باشد يا نباشد نهر كه نمىشود بيرون آورد بارى اين قرار را در حضور نواب و الا دادند بعد از آنكه آمدند چادر با همديگر بحث مىگرفتند كه تو چرا حرف نزدى او مىگفت تو چرا حرف نزدى بعد از آن قرار دادند صبح جمع شوند يك جا كه قرار حركت را بدهند . صبح كه شد سادات نهر هاشم با مولا محمد پسر مولا فرج اللّه والى هويزه رفتند خدمت نواب و الا عرض كردند مصلحت اينست كه اردو