تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ پانصد ساله خوزستان ( فارسى ) — صفحة 347

مساهمون:

ص٣٤٧
طرح دعوا بريزند تا ما دعوا كنيم وانگهى آنها مىبايست بايستند اگر چنانچه مادام كه آنها بودند ما فرار مىكرديم جاى سرزنش دارد در صورتى كه آنها بگويند بيا برويد تقصير ما چيست پاره ديگر چنانچه اين سرتيپها بروند طهران اولا از خجالت چه قسم مىروند دويم اگر چنانچه كسى بپرسد كه چرا فرار كرديد اينها چه جواب مىدهند آيا جواب دارند بدهند يا خير و حال آنكه چندين سالست كه مبالغ كلى مال شاه را و مواجب و جيره ما را خوردند پاره ديگر مىگفتند و اللّه ما راضى بوديم در محمره يا كشته شويم يا بميريم و اين روز را نه‌بينيم چندين مرتبه ديدم كه اين حرفها را سرباز مىزدند و از اين سرتيپها هم سواره مىگذشتند گفتند سربازها راست شويد راه برويد در جواب گفتند حقيقت خيلى كار خوبى كرده‌ايد فتح نمايانى كرده‌ايد زبان درازى داشته باشيد حرف هم بزنيد ديدم ابدا از خجالت به روى خود نياورده و رد شدند و اللّه هرچه سربازها مىگفتند حق داشتند و راست مىگفتند نمىتوان گفت چه‌قدر بىانصافى و بىغيرتى كردند خود را از دست دادند و جمعى را خجل و شرمنده كردند تا سالهاى سال اين بدنامى را در دولت گذاشتند . بارى فردا صبح كه شد نواب و الا تشريف آوردند لب شط كه تشريف ببرند آنطرف جايى براى افتادن اردو مشخص كنند كه نصف اردو با نواب اميرزاده بروند آنطرف خودشان بمانند اينطرف زين العابدين خان از آنطرف آمد خدمت نواب و الا رسيد التفات و نوازش فرمودند در اين بين كاغذى از ماجراى آن كشتى كه توپ در ميانش رسيده نوشته بود كه سه تا كشتى دودى رسيده در آن نزديكى لنگر انداخته مىآيند باهواز در عصرى چند نفر سوار با اسب و توپچى