تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ پانصد ساله خوزستان ( فارسى ) — صفحة 342

مساهمون:

ص٣٤٢
سركرده در ميان فوج باخبر باشد جهت اين را مىداند و شرح اين فقره در آخر كتابچه نوشته مىشود . محمد حسن خان و محمد مراد خان سرتيپ كه آمده بودند جلو مردم را نگهدارند وقتى كه مردم راه افتادند آنها هم سوار شدند . نواب و الا عقب بودند خودش با دو سوار اين بىغيرتها وقتى سوار شدند نگفتند سردار ما عقب است بمانيم او هم بيايد شايد مىگويند سوار انگليس بيرون آمده عقب اردو بيايد نواب و الا تنها است ما بمانيم با او باشيم هرجا او مىرود باهم برويم ابدا به اين خيال نيفتاده بنا كردند رفتن . علينقى خان عقب بود از قراريكه گفتند تا غروب آفتاب مانده بود . در لب آب و سرباز را گذرانده بود از سربازش چندان نمانده اگر به قدر ده پانزده نفرى مانده بود وقتى هم كه آمده بود بيايد اسبش را رجب خان ياور سوار شده بود آمده بود قدرى راه پياده آمده سوار و پياده انگليس هم بيرون آمده بود علينقى خان هم ديده بود متعرض نشده بودند تاريك بوده نشناخته بود بآدمهايش رسيده بود و يك يابو آنها داشتند سوار شده بود و از علينقى خان عقب‌تر كسى نبود . اردو از نخلستان كه راه افتاد ديگر كسى از كسى خبردار نشد هركس براست خودش بنا كرد رفتن تا يكساعت زيادتر از شب گذشته در كنار شط خواستند بمانند مردم افتادند اما چه افتادنى يك معركه بود كه نمىتوان نوشت مگر كسى ديده باشد هشت نه هزار قشون بىسروته آقا عقب نوكر مىگردد نوكر عقب آقا رفيق عقب رفيق يكديگر را صدا مىزنند هركس در گوشه آتش روشن كرده در همين وقت اگر دو تير توپ و ده تير تفنگ انداخته شده بود البته دو سه هزار نفر كشته مىشد
تاريخ پانصد ساله خوزستان ( فارسى ) — صفحة 342 | احمد كسروى تبريزى