تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ پانصد ساله خوزستان ( فارسى ) — صفحة 340

مساهمون:

ص٣٤٠
فرمودند تو هم زود برو بعد از آنكه سرتيپ بنه نواب و الا را بار كرده روانه كرده بود بنه خودش هم پيش رفته بود آقا جان خان هم نشست ميان كالسكه نواب و الا . بعد از آنكه مردم آمدند هنوز به نخلستان نرسيده خبر آوردند سوار انگليس آمد حكم بر ستم بيك ياور كرد كه قورخانه را آتش بزن قورخانه را آتش زدند قورخانه اميرزاده مانند در سنگرهاى فراهانى هم آنچه آورده بودند ماند سنگر آقا جان خان را هم آتش زدند از محمد مراد خان هم قدرى انداخته شد باقى ماند توپها هم توپ سنگر آقا جان خان ماند سه عراده از محمد مراد خان دو عراده توپ ميرزا رضاى نايب بيرون آمد پنج توپ در جزيره ماند يك خمپاره و سه توپ چدن ماند كلا چهارده توپ و خمپاره ماند اما از آنطرف سردارمان تمام بنه و اسبابش را آورد در نخلستان آنجا تمام مردم افتادند به خيال اينكه اردو خواهد ماند . بعد از آنكه مردم آمدند نخلستان محمد مراد خان فرستاد كه جلو مردم را نمىتوان نگاهداشت حضرات سرتيپها يعنى محمد مراد خان و محمد حسنخان آمدند در كالسكه آقا جان خان نشستند مردم هم افتاده بودند بختيارى از عقب رسيد از مردم رد شدند يا اللّه اللّه سوار انگليس آمد مردم راه افتاده بودند بطور تعجيل سركرده‌ها سوار شدند راه افتادند و ابدا بيك نفر سرباز نگفتند بمانيد نواب و الا هم عقب بود منتظر آمدن او هم نشدند رفتند از همين نخلستان كه راه افتادند بيدقها را پنجه و پيراهن گذاشته ميان بقچه و تركشان بسته سواى آقا جان خان او هرچه داشت پياده و سوار به قدر صد نفر هم سرباز در پاى بيدقش بود با كالسكه خودش .
تاريخ پانصد ساله خوزستان ( فارسى ) — صفحة 340 | احمد كسروى تبريزى