نوشت و هزار فحش به خودش و شاهزاده داد .
در اين بين نواب و الا رسيد فرمود سرتيپ مىتوانى خدمتى بپادشاه بكنى توپ را بيرون بياورى عرض كرد صاحبمنصبها كه از سنگر آمدند مىگويند نمىشود كه به روى سنگر توپ مىاندازند اسب توپخانه را هم بردند بعد از آن از اميرزاده پرسيد كه ميرزا فضل اللّه را چه مىشود عرض كرد پايش زخم برداشته است فرمود زخمش زياد است يا كم است عرض كرد جزئى است على الظاهر اما درد زياد دارد بعد از آن فرمودند آقا جانى خان مترس خوب مىشوى انشاء اللّه حكايتى نيست عرض كرد قربانت شوم مىخواهى چه حكايت باشد سالهاى سال پشت در زير سايه مرحمت پادشاه اسلام پرورش يافتهام صاحبمنصب و عزت و دولت شدهايم براى چنين روزى كه بكشيم يا كشته شويم كاش صد جان مىداشتيم و همه را در راه دين و دولت فدا ميساختيم شكر مىكنم خداوند را كه چنين نعمتى را كرامت فرموده به من كه باعث نيكنامى در دنيا و تخفيف عذاب معصيتها است در آخرت نيكنامى در دنيا اينست كه نعمت پادشاه را بر خود حلال كردم و عاقبت امرم بروسفيدى انجاميد و تخفيف عذاب معصيت در آخرت اينست كه جهاد با كفر كردم كه در خرابى ملك و ملت هر دو هستند تا توانستم جهاد كردم حالا كه مىميرم كشته شدم هرچه نواب و الا فرمودند او هم از اين جوابها عرض مىكرد .
در اين بين ميرزا عبد اللّه از آن دور آمد نشست پهلوى آقا جان خان گفت مردم همه رفتند راست شو برويم نواب و الا گفت ميرزا عبد اللّه من تا زندهام آقا جان خان را نمىگذارم خودم بروم آقا جان خان عرض كرد قربانت شوم من كه مىدانم خواهم مرد اگر چنانچه مرا گذاشته
تاريخ پانصد ساله خوزستان ( فارسى ) — صفحة 337
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٣٣٧