تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ پانصد ساله خوزستان ( فارسى ) — صفحة 318

مساهمون:

ص٣١٨
نواب و الا فرمود حاجى جابر خان تو چرا بايد اين حرفها را بزنى من بخيالم سركرده‌ها و سرتيپها ترسيدند تو هم ترسيده اين قشون براى اين آمدند كه محمره را نگهدارى بكنند نيامدند بروند بيابان بىآب اردو بزنيم ميرزا مهدى چندين مرتبه عرض كرد قبول نفرموده هروقت هركسى عرض كردند كه اين اردوى اميرزاده را توپ مىگيرد و اردو را بالاتر بياورند محمد مراد خان سرتيپ مىرفت عرض مىكرد اگر اردو را از اينجا بجاى ديگر ببرند باعث شكست اردو و قشون خواهد بود اين اردوى اميرزاده بود اما اردوى وزير هم اوايلى كه فوجهاى فراهان وارد شدند و بعد از آنكه نواب و الا تشريف آوردند عليحده چادر زده بود اصل چادر وزير خودش در پهلوى محمره در لب شط بفاصله سى قدم آنجا چادر وزير بود پشت چادر وزير سرباز فوج سيلاخورى با صد نفر سرباز دلفان و عملجات وزير خودش . فوج‌ها فراهان هم كه وارد شد در پشت چادر وزير بفاصله دويست قدم جاى افواج فراهان را معين كردند نواب و الا هم كه تشريف آوردند در مقابل افواج فراهان در پشت قلعه محمره بفاصله صد و پنجاه قدم جاى سراپرده نواب و الا بود در اطراف سراپرده نواب و الا عملجات سركار و الا بود مثل محمد رحيم خان قاجار ميرزا حاجى باباى كمرهء نوكر نواب و الا محمد رضا خان مهندس ميرزا على اصغر معلم حسينقلى خان بختيارى زين العابدين خان اينها هم در اطراف سراپرده نواب و الا در پشت سر چادرهاى اينها قورخانه بود قورخانه را بدون ديوار و بدون حفاظ در آن صحرا بود . تا مدتى همان . . . تا بعد از مدتى كه قورخانه زير باران بود بعد از آن چادرى آوردند سر قورخانه زدند بود محمد حسن خان سرتيپ عرض