نيامد كه هيچ البته سنگرها را خراب كنيد خاطر جمع اين نشويد كه توپ كشتى آنها كوچك است من توپ در ميان كشتى آنها ديدم كه ده ذرع قدش هست .
نواب و الا فرمودند اين سنگرها را من به جهت اين لب آب ساختم كه آنها را خاطرجمع بكنم و فريب بدهم كه آنها اينجا بيايند بعد كه آمدند اين سنگرها را خالى كرده عقب مىروم آنها را مىكشانم به خشكى در خشكى با آنها جنگ خواهم كرد .
عرض كرد پس شما بايد در خشكى سنگرى داشته باشيد و اردو در آنجا باشد اين سنگرها را هم اينجا داشته باشيد تا مىتوانيد جنگ وقتى كه نتوانستيد برويد اردو فرمود آنها چه قابلا دارند كه من اينكارها را بكنم هرگاه آنها مىآيند به اين سرحد به گوش شما مىرسد كه من چه قسم جنگ با آنها خواهم كرد عرض كرد اختيار با خودتان است آنچه در دوستى و خيرخواهى من فهميدم بشما گفتم .
كاغذى هم به همين طورها به تهران نوشت بوزير مختار خودشان جلودار شاهزاده را آورد ديگر جواب او را ندانستم چه وقت آوردند از محمره وقت مغرب رفت ميان كشتى رفت بصره مراجعت از بصره دوباره آمد ديدنى از شاهزاده كرد رفت روزيكه اين صاحبمنصب فرانسه آمد هشت نه روز بود كه نواب و الا تشريف بمحمره آورده بودند سنگر محمد مراد خان و آقا جان خان ساخته شده بود اما سنگرهاى فراهانى ساخته نشده بود نيمه نيم تمام بود همه روز تشريف مىآوردند عصر بعصر سر سنگر فوج جديد فراهان تشريف مىآوردند چونكه خوب جايى ساخته شده بود از فرمايشات سابق كه نوشته شد مىفرمودند و جوابهاى لاحق عرض مىكردند تا يكروز
تاريخ پانصد ساله خوزستان ( فارسى ) — صفحة 321
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٣٢١