نواب و الا هم تصديق قول اينها را مىكرد و بعد از آنكه چند مرتبه گفتگوها شد ديگر كسى جرأت نكرد حرفى بزند و هركس در هر فكر اين بود كه قسمى رفتار نمايد كه نواب و الا به او التفات بفرمايند .
قرار عمل سركردهها در اين مدت اين بود مىرفتند بيل مىخواستند مىگفتند بيل نخواهيد هر چيز ديگر مىخواهيد بخواهيد كلنگ مىخواستند همين جواب بود سيخ براى مزقل سنگر مىخواستند همين جواب را مىگفتند چوب هرچه مىخواستند برويد از حاجى جابر خان بگيريد .
اوايل هرچه خانه در ميان جزيره بود كه عرب ساخته بود خراب كرد داد آنچه مىگرفتند نصف را سركردهها به جهت صرف هيمه آشپزخانهاشان مىبردند باز مىرفتند چوب مىخواستند مىگفتند برويد از حاجى جابر خان بگيريد و هم آنچه در ميان جزيره خانه بود خراب كرد داد باز كفاف نكرد چوب خواستند نوبت بخانههاى شهر رسيد آمدند خدمت نواب و الا عرض كردند در ميان جزيره هرچه خانه بود خراب كرديم داديم بازآمدند چوب مىخواهند حالا ديگر چوب نيست از كجا بدهيم فرمود از هر كجا هست بده عرض كرد اگر بايد من چوب بدهيم بفرماييد هزار نخل هرچه لازم است از نخلستان خودم بدهم اگر رعيت بايد بدهد باز هم بفرمائيد بدهم و الا ديگر چوب نيست مگر اينكه خانههاى محمره را خراب كنم بدهم جوابى معين ندادند فرستادند چوب بده او هم بنا كرد از خانه ميان شهر خراب كرد و داد آخرش بطورى محمره را خراب كردند كه دو روز قبل از دعوا ديگر يكنفر از رعيت و يك خانه باقى نماند مگر پاره تاجر شوشترى و دزفولى در كاروانسرا بودند همه رفتند .
تاريخ پانصد ساله خوزستان ( فارسى ) — صفحة 309
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٣٠٩