نيست مگر از راه واهمه كه تو را گرفته است .
علينقى خان كه اين حرف را مىزد نواب و الا اين جواب را مىفرمود يكى ديگر مىگفت سگ كيست انگليس بتواند كه در روى آب بيايد مقابل اين سنگرها دعوا كند او مثل وزغ است ننگ مار است كه او را مقابل خود دشمن قرار بدهيم .
يكى مىگفت او مثل مرده است سوار تابوت است از تابوت چه بر مىآيد يكى مىگفت او اسب چوبى است چه قابليت دارد كه اسم او را ببرد موسى خان ياور مىگفت قربانت شوم اينها چه قابل دارند يكدست بقليان يكدست بشمشير فرداست كه اترام ميمون باز را مثل ميمون قلاده كرده ميان اردو و مىآورم يكى ديگر مىگفت نواب و الا اذن بدهند من كشتى را بغل گرفته بياورم اينجا .
محمد حسن خان سرتيپ يكروز عرض كرد قربانت شوم فكر كردم اين كشتيها دودى حمام خوب مىشود عهد كردم يكى از آنها بياورم حمام كنم شما را مهمان كنم .
باز يك روز ديگر نواب و الا سر سنگر تشريف آوردند محمد حسن خان عرض كرد ما همه چيز آنها را مىتوانيم چارهاش را بكنيم سواى خمپاره و نارنجك آنها كه از بالا مىآيد او را هم فكر خوبى كردم از اين چاهها كه كندهاى روز جنگ از اين شاخهاى نخل مىگويم سربازها دست بگيرند در اطراف سنگر هر يكذرع يكنفر باستد هروقت خمپاره نارنجك از بالا افتاد سربازها با آن چوب بزنند بياندازد ميان آن چاهها اگر بتركد اذيت نكند نواب و الا روشان را گرداندند بنا كردند خنديدن فرمود محمد حسن خان چگونه مىشود كه گلوله خمپاره به آن بزرگى را با چوب سرشاخ نخل حركت داد
تاريخ پانصد ساله خوزستان ( فارسى ) — صفحة 308
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٣٠٨