تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ پانصد ساله خوزستان ( فارسى ) — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣
شهر بگريخت و چون بستگى به بختياريان داشته نزد آنان رفته پس از زمانى دوباره به شوشتر بازگشته به پشتيبانى بختياريان به فتنه‌جويى پرداخت . رسم اين مردم اوباش آن بود كه چون حاكمى از تهران به خوزستان مىرسيد نخست فرمانبردارى آشكار ساخته آرام مىنشستند ولى همين‌كه فرصتى بدست مىآوردند به يك‌بار سر به شورش مىآوردند و مردم نيز از ترس جان و مال با ايشان همدست مىشدند و بدينسان حاكم را زبون خود مىساختند يا از شهر بيرون مىراندند . در چنين هنگامى بيشتر آن بود كه دولت سركوب آن گردن‌كشان را به عهده خزعل خان وامىگذاشت و او كه هميشه آرزومند چنين فرصتى بود دسته‌اى از اعراب را به تاخت‌وتاز شوشتر مىفرستاد و كسانى را از گردنكشان كه هواخواه او نبودند گرفته به زندان مىسپرد تا پس از ديرى كه از يكايك آنان پيمان هوادارى خود مىستد رهاشان مىساخت . اينحال شوشتر و دزفول تا آخر پادشاهى مظفر الدين شاه پايدار بود . چه خونهايى كه در آن آشوب‌ها ريخته شده و چه آبروهايى كه به باد رفته و چه خانه‌هايى كه ويران گرديده است . چنان كه گفتيم در اين سال‌ها بود كه بسيارى از بازرگانان آن دو شهر خانه‌هاى خود را به ناصرى بردند . اما مشايخ عرب در سال 1316 شيخ جعفر فلاحيه از پرداخت ماليات خوددارى كرده نافرمانى آشكار ساخت . حاكم شوشتر كه گويا سردار اكرم لقب داشت با سپاهى بر سر او رفته وى را دستگير نمود و مريعى نامى را براى جمع‌آورى ماليات فلاحيه برگماشت . ولى چون