بارى دو روز ديگر نادر نجف سلطان را در شوشتر به حكمرانى گذارده خويشتن آهنگ فارس نمود و ابو الفتح خان و چند تن ديگر از سردستگان شورشيان شوشتر را همراه برد و چون به رامهرمز رسيد ابو الفتح خان را با خواجه حسين نامى بكشت . و برخى از ديگران را رها ساخته برخى را بند نمود . و چون به خاك فارس رسيد سپاهيان طهماسب قلى خان و حكمرانان فارس و كهكيلويه بهم پيوسته محمد خان بلوچ نيز از شيراز به آهنگ ايشان بيرون آمده و در بند شولستان لشكرگاه ساخته بود « 1 » و چون جنگ آغاز گرديد محمد خان ايستادگى نتوانست بگريخت و بسيارى از سپاهيان او كشته گرديدند از آنجا نادر به شيراز رانده كسان محمد خان زينهار خواسته شهر را بسپردند « 2 » در همان روزها از محمد حسين خان سردار هويزه نيز نامه رسيد كه سركشان كعبى با شيخ فارس آل كثير از در زبونى درآمده زينهار خواستهاند « 3 » چنان كه ما اين داستان كعبيان را در جاى خود خواهيم نگاشت .
هامش
( 1 ) . بارون دبود تپهاى را در يكفرسخى فهليان نشانده مىگويد سنگر محمد خان در آنجا بود .
( 2 ) . خود محمد خان به گرمسيرهاى فارس گريخته بود در آنجا نيز درنگ نتوانسته به جزيره قيس رفت شيخ آن جزيره او را گرفته به شيراز نزد طهماسب قلى خان فرستاد و او نيز به اصفهان نزد نادر روانه ساخت و نادر چشمهاى او را كنده پس از سه روز نابودش ساخت .
( 3 ) . جهانگشا و تذكره شوشتر .