فصل [ امارت ساسان ]
پس مردمان زبان بعيب اين ساسان نشر كردن و دناءت همت او را شرح دادن دراز كردند « 1 » ، و پدر در وى از طريق فراست ديده بود كه او مستعد پادشاهى نيست .
نگه كن تو آن شاخ و آن بيخ را * نگه دار آن عهد و تاريخ را
پدر گفت ساسان ز من دور باش * هميشه سيه روى و رنحور باش
دگر گونه شد روز و برگشت كار * سيه گشت بر وى همه روزگار
جهان يكسره بر دلش سرد شد * وزين حال جانش پر از درد شد
كنون من جهان را عمارت كنم * برين گوسفندان امارت كنم
چنين است رسم سراى فريب * كه دارد پس هر فرازى نشيب
اميد من از ملك بر باد شد * كجا دشمن از حال من شاد شد
اگر مرگ بودى بر آسودمى * ازين « 2 » رنج بسيار بر سودمى « 3 »
و الى يومنا هذا هر فرومايه را كه عيب و سرزنش كنند ساسى خوانند ، و گدايان را ساسى و ساسانى گويند ،
سزد ار گم شود در آتش و خاك * آن پسر كز پدر ندارد باك
و از اولاد اين ساسان ملوك عجم خاستند ، و ايشان را ملوك ديگر سرزنش كردندى ، و ايشان را فرزندان ساسان شبان خواندندى ، و عجب نيست كه بدين ادبار صورت دولت ساسان مسخ گشت ، و قوم محاسن او محو كردند ، پدرش هلاك شد « 4 » و روزش را شب آمد ، و اكاسره ظلمه بودهاند مگر نوشروان ، « 5 » و در عهد اكاسره هيچ رعيت زهره نداشتى كه طعامى نيكو و لذيذ پختى يا جامهء پاكيزه دوختى يا فرزند را علم و ادب آموختى يا ستورى گرانمايه داشتى ، و پيغامبر « 6 » عهد ايشان عليه السلام گفت الهى لم آتيت الا كاسرة ما
هامش
( 1 ) گرفتند .
( 2 ) وزين .
( 3 ) كذا و شايد چنين باشد : كزين رنج بسيار پر سودمى .
( 4 ) هلاك گشت .
( 5 ) نوشيروان .
( 6 ) و پيغمبر .