نوذر بن منوچهر الملك « 1 » و اسمه عامر و يقال بنيمين بن يهودا بن يعقوب بن اسحاق ابن ابراهيم عليه السلام . و بهمناباد بيهق او بنا كرده است ، و در روزگار او اين بهمناباد شهرى بزرگ بوده است .
پس اين بهمن را پسرى بوده است « 2 » ساسان نام و دخترى هماى نام ، وى دختر خويش را بزنى كرد چنان كه در ملت مجوس جايز است ، و اين دختر از وى بار گرفت ، چون وفات بهمن نزديك آمد مدت حمل بنهايت وضع نرسيده بود ، تاج بر شكم آن دختر نهاد و گفت ولى عهد من اين كودك است كه در قرار مكين مادر است ، و تا كه وى از پوست بيرون آيد مادرش بمهمات ملك قيام مىنمايد .
گوهر اصل راه ننمايد * گوهر تن همى به كار آيد
كه از آن مرد سرخ روى شود * نامبردار و نامجوى شود
هر كجا جاى گرم و سرد بود * پسر نيك پشت مرد بود
چون ساسان ديد كه پدرش جنينى را « 3 » بر وى اختيار كرد او برخاست و گوسفندكى چند خريد « 4 » و بناحيت بيهق آمد ، و آنجا كه ساسان قاريز است كه ساسقاريز نويسند نزول كرد ، و آن « 5 » كاريز بفرمود تا براندند .
هر چه آسان شود بحاصل كار * باشد آغازهاى وى دشوار
پس گوسفندان اينجا آورد كه قصبهء ساسان آباد است كه امروز سبزوار نويسند ، * و اين قلعه بنا كرد « 6 » و اين كاريز كه در ميان شهر است براند و به زبان حال مىگفت
اگر چه مرا قدر ازين برتر است * كه گردون گردان مرا كهتر است
حديثى است اينرا درازا ، دراز « 7 » * دلم پر ز درد است و گرم و نياز « 8 »
هامش
( 1 ) نامهاى اين نسب به همان شكل كه در ( نص ) نوشته بود بدون تنقيط و اصلاح قياسى ثبت شد ، در ( نب ) بعض نامها به شكل ديگر نوشته شده و نوعا بايد دانست كه اين اسامى را در كتب تاريخ مخصوصا كتب عربى باشكال گوناگون ضبط كردهاند . در فارسنامه ابن البلخى كه نسبة صحيحتر است چنين نوشته : بهمن بن اسفنديار بن وشتاسب بن لهراسب بن فنوخى بن كيمنشر بن كيفاشين بن كنابيه بن كيقباد بن زاب بن نودكان بن مايسو بن نوذر بن منوچهر . ( عت )
( 2 ) بود .
( 3 ) جنين را .
( 4 ) او گوسفند چند بخريد .
( 5 ) و اين .
( 6 ) سا .
( 7 ) نص و نب ، دراز دراز .
( 8 ) و گداز ( و گرم بضم اول بمعنى اندوه است )