در دم هزار گونه و هر دم دمم به لب * ماناد دم كه دائم هرّا برآورم
كالاى شادمانى اندر دكان غير * چون دزد دست جانب كالا برآورم
جان را كه خواسته است زمن سير باغ خلد * زين تن كه صورتست و هيولى برآورم / 209 /
سلطان جان به مجلس اخشيج تابكى * او را برون براى تماشا برآورم
رخشنده جان خويشتن تيره تن همى * روزى چو روز از شب يلدا برآورم
ترك علايق است تمنّاى دل زمن * با اقتدار منش تمنّا برآورم
تن آرزوى دور و دراز اركند زمن * من آرزوى تن را حاشا برآورم
من آن نيم ز دامن جان همچو كودكان * بادام و نقل و جوز منقّا برآورم
طبعم چو خامه را به سر انگشت من دهد * از شعر و نثر نثره و شعرا برآورم
بس مشكتر پريشيدم از كلك بر حرير * بر روى يار زلف سمن را برآورم
بخشد به دوست نشأهء چندين قرابه مى * از طبع هر چه صافى صهبا برآورم
آن راهبم كه گر به حرم نيست ره مرا * ناقوس را فغان زكليسا برآورم
بيت الحرام گر ندهد ره به خود مرا * آه از جگر به دير سكوبا برآورم