سينماهاى مجهّز و عكاسىهاى دقيق بتدريج گشايش يافت و اردبيل را از اين حيث غنىتر ساخت . اگر مراد از هنر سينمائى ، از جهت ايفاى نقش بازيكنان آن منظور نظر باشد ، بايد گفت كه در اردبيل از اين حيث هم هنرمندى نبوده است و آنان كه در اين رشته از هنر ذوق و شايستگى دارند بمراكز تهيهء « فيلم » در تهران و ساير جاها جذب شده و مىشوند .
رقص :
برخى از هنرها مثل رقص گوئى اساسش با خميرهء آدمى سرشته و جزو ودايع طبيعت در نوع انسان ، بويژه طبقهء بانوان گذاشته شده است . اين هنر ، مثل همهجاى ايران ، از قديم در اين شهر معمول بود و از لوازم زندگى دختران و بانوان جوان بشمار مىآمد و معلم آن نيز « سرخانه » بود . زيرا مادران جوان يا دختران بزرگ وقتى از كار روزانه فارغ مىشدند به شكل تفريحات سالم با زدن دف و يا سينى ، خود را شاد مىساختند و دختران كوچك را وادار برقصيدن و فراگرفتن آن مىكردند .
رقصيدن دختران نزد محارم مجاز بود ولى در جاى ديگر عيب شمرده مىشد و صفت مطربى به آنها مىداد مگر در مجالسى كه مادران آنها رقصيدن فرزندانشان را مناسب دانسته اجازهء رقص به آنها مىدادند .
مطربى عنوانى براى رقّاصهاى مجامع عمومى بود و كار ناستودهاى بشمار مىآمد و جز پسران جوان فاقد خانواده ، كسى از آن استقبال نمىنمود .
در اردبيل نوازندگان زن را « سازاندا » مىگفتند ولى دستهء نوازندگان مرد را « عاشق مطرب » مىناميدند . عاشق ، چنان كه در جاى ديگرى هم اشاره كردهايم آوازهخوان دورهگردى بود كه غالبا همراه با نوازندگان و مطربها به روستاها و اوبههاى عشايرى دعوت مىشدند و عروسىهاى آنها را ، كه گاهى يكهفته و بيشتر طول مىكشيد ، برگزار مىنمودند .
ادبيات و شعر و شاعرى را هم غالبا جزو هنر مىدانند و سرودن اشعار نغز و دلنشين را هنرمندى مىپندارند . در گفتار هفتم جلد دوم اشاره كردهايم كه زبان قديم مردم اين ناحيه آذرى بود و ادبيات مخصوصى براى خود داشت ولى امروزه از اين زبان