اين وقايع بى خبر بودند و حتى اعضاى كميتهء ولايتى فرقه در اردبيل هم از ماجرى غافل ماندند .
بگفته بازماندگان مطلع آن ايام غروب روز بيستم آذر ، كه شب 21 حساب مىشد ، بمناسبت سالروز تشكيل دولت ملّى مجلس جشنى در تالار دبيرستان صفوى ترتيب يافته جمعى از گردانندگان امور و شهروندان اردبيل در آن دعوت داشتند . امّا بر خلاف معمول جشنها ، حالت سرور و شادى در آن ديده نمىشد و برخى از مدعوين ، كه جستهگريخته از واقعه بوئى برده بودند در كنار و گوشه بنجوا با هم سخن مىگفتند و اگر در قيافهء آنها دقت مىشد مضطرب و پريشانحال و نگران از آينده به نظر مىرسيدند .
جلسه زودتر از معمول و دور از هرگونه شور و هيجانى پايان يافت و بارش برف و سردى هوا يكى از علل آن قلمداد گرديد . حاضران بخانههاى خود بازگشتند اما آنهائيكه باخبر از ماوقع بودند با عجله وسايل حركت فراهم كرده شبانه به طرف مرزها به راه افتادند .
صحنهگردان اين جشن خليل آذربادگان فرماندار اردبيل بود و او بر خلاف معمول گذشته ، كه ندرتا از اشراف و مالكان براى سخنرانى و غيره دعوت مىكرد ، اينبار از فرزند نايب الصدر ، بزرگ مالك اردبيل و بعضى ديگر از آنقبيل افراد دعوت بسخنرانى نمود و آنها كه قلبا از فرقه ناراضى بودند و اصولا نيز ورزيدگى سخن گفتن در چنين مجامع عمومى نداشتند ، هريك جملات بىسروتهى بر زبان آوردند .
در بين اين سخنرانيها ، يكى از اعضاى كميته از خارج وارد تالار شد و خود را به « ميرزازاده » « 1 » ، كه در صف جلو نشسته بود ، رسانيده آهسته در گوش او سخنانى گفت .
ميرزازاده با شنيدن اين مطلب رنگ خود را باخت ولى براى حفظ ظاهر سعى بر خونسردى كرد . او چند دقيقه بعد از رفتن آن شخص در جلسه نشست و با ايما و اشاره زنوزى و بعضى ديگر از سردمداران فرقه را اشاره بخروج از مجلس كرد و خود نيز بدنبال آنها تالار را ترك نمود .
آقاى يعقوب قدس ، كه گفتيم از اولياى فرقه در اردبيل بود و توأم با نمايندگى مردم اردبيل در مجلس ملّى آذربايجان رياست ادارهء فرهنگ شهرستان را بر عهده داشت ، در
هامش
( 1 ) - او و زنوزى ، چنان كه در صفحهء 77 گفتهايم ، از مسئولين كميته ولايتى فرقه در اردبيل بودند .