كه معروف به خليل دائى بود ، و هرگز در اردبيل شناخته نمىشد ، بفرماندارى اين ولايت منصوب گشت . مستوفى معزول شد ، قدس تحت فشار قرار گرفت ، خانحسين عوض شد و به همين قرار مسئولان نيكنهاد بيشتر ادارات تغيير يافت و بجاى آنها كسانى از قماش ديگر منصوب گرديد . حتى كميتهء ولايتى هم دگرگونه گشت و بجاى جودت و قدس و همكاران آنها مردان ناشناختهء ديگرى زمام امور را در دست گرفتند و چندى نگذشت كه خود آنها هم سرورانى بنامهاى « ميرزازاده » و « زنوزى » پيدا كردند كه از تبريز آمده ادارهء كميته ولايتى اردبيل را در دست گرفتند و بدينسان فرقهايكه با شعار « سپردن كار مردم به خود آنها » پا بعرصهء حيات گذاشته بود امور مردم اردبيل را بكلّى از دست آنها گرفت .
مردم اردبيل پس از تسليم پادگان :
انقلابات اجتماعى ، على الاصول پديدهاى است نظامناپذير ، كه گاهوبيگاه در جامعهاى پيدا مىشود و بىمحابا هرگونه اصول و نظامات رائج را از بين مىبرد . با آنكه عاملان آنها انسانهاى باشعورند ولى خود انقلاب شعورى ندارد و چهبسا كه هدفهاى خودش را نيز فداى حركات ناموزون خويش مىسازد و همين امر خود بلائى براى نفس هرانقلاب بشمار مىآيد .
پيدايش فرقه در آذربايجان نيز چنين حالتى داشت . با حرارت خاصى آغاز گشت و با اهدافى ، كه بوسيلهء انسانهاى باشعور تهيّه گشته بود ساكنان محروم منطقه را تا آنجا اميدوار ساخت كه اگر نگوئيم همه ، مىتوانيم بگوئيم كه جمع زيادى را علاقمند خود گردانيد و با غرور و شادى استقبال شد ولى در اجراء ، از طريق منطق بدور افتاد و چنان كه اشاره كردهايم بر اثر روشهائى كه اتخاذ گرديد بخواستهاى خود توفيق نيافت .
تصور مردم چنان بود كه پس از تشكيل فرقه ، يكعده افراد فهميده و دلسوخته زمام امور را در دست مىگيرند و بر مبناى قوانين و روشهاى صحيحى ، كه عصارهء آنها در مواد مرامنامه و اساسنامهء فرقه اعلام شده بود ، رفاه و آسايش معقولى براى جامعه و همهء طبقات مختلف فراهم مىسازند . ساكنان ستمديدهء آذربايجان را از زور و تحكّم افرادى مثل