الممالك برادر امير عشاير را در پى آنها فرستاد ولى از اين كار نيز نتيجهاى نگرفت و فرمان حركت بسپاهى كه در اردبيل آماده بود صادر كرد .
جنگ فولادلوها و قشون دولتى
جمعى از خيرانديشان اردبيل در اينباره وساطت كردند و انجام امر را از راه مذاكره و سازش بهتر از برادركشى و جنگ قلمداد نمودند . طهماسبى گفتار آنها را پذيرفت و هيئتى را مركب از حاجى فرج حاجى خواجهلو ، سرهنگ دوم محمود خان امين ، نايب الصدر ، وكيل الرعايا ، حاج تقى وهابزاده ، ميرزا بيوك آقا واهبزاده و حاجى كاظم زمانى براى اتمام حجت نزد آنان فرستاد .
اين هيئت ، كه از موافق و مخالف و بيطرف و رئيس طايفه و افسر قشون تركيب يافته بود ، نزد سران فولادلو رفتند و با شرح مقتضيات زمان و اقتدار دولت مركزى ، آنچه لازمهء نصيحت بود كردند ولى نتيجهاى كه گرفتند اين بيت از شاهنامه فردوسى بود كه در آخرين جلسه « سوزى خان » برادر امير فيروز بر زبان آورد و آن را بعنوان پيغامى براى طهماسبى فرستاد :
« چو فردا برآيد بلند آفتاب * من و گرز و ميدان افراسياب »
سوزى از دليرترين و بيباكترين بيگزادگان فولادلو بشمار ميآمد و بيشتر اتكاى آنطايفه نيز بر مردانگىها و شجاعت وى بود . ولى از مقتضيات روز غفلت داشت و قدرت سربازان دولتى را ضعيف مىپنداشت . بهرحال چون خبر به امير لشگر رسيد قشون به سمت قريه آراللو ، كه مركز اشرار بود به حركت درآمد و آنجا را بتوپ بسته با خاك يكسان نمود . جنگ شدت گرفت و فولادلوها ، بويژه سوزى خان دلاوريها كردند و از هر طرف كشتهها دادند و جمعى از بهترين جنگاوران ايرانى ، كه ميتوانستند در حفظ تماميت ارضى و وحدت جغرافيائى ميهن خود فداكارى كنند ، با تير برادران ايرانى خويش در خاك و خون غلتيدند و تنى چند از سران شاهسون ، منجمله سوزى ، تير خورده قالب تهى كردند . شكست در اردوى عشاير افتاد و با آنكه در جاهاى ديگر نيز بجمعآورى قواى پراكنده پرداخته در مقابل قشون مقاومتها كردند ولى به زودى از پاى درآمده تسليم