زيرا متوجه مىگردد كه در اسلام رهبانيت و گوشهنشينى نهى گرديده است .
در عين حال نسبت به مراقبت و تزكيهء نفس سخت مقيد بوده است ، خود او مىنويسد : « . . . عمده چيزى كه انسان را انسان حقيقى كند و صفاى باطن آرد و طلبه را چيز فهم كند برحسب آنچه فهميدم و تجربه حاصل شد دو چيز است ؛ يكى ابتلائات بدنى و حيوانى و ديگر ابتلائات روحى و باطنى . به عبارت اخرى فراق از مشتهيات حيوانى و از مشتهيات روحى ، و صبر بر آن و جدّ بر اخفا و كتمان آن ، و به رنگ جماعت بودن و از آنها نبودن و باخدا بودن ، و از مردم نخواستن و از خدا خواستن ، بلكه از خدا هم نخواستن و سر تسليم پيش داشتن و در مقابل چوگان حق ، گوى شدن .
مىشناسم من گروهى ز اوليا * كه دهانشان بسته باشد از دعا
يعنى او را مرّبى خود و رب العالمين دانستن و خواهش و اختيار خود را مسلوب ساختن و منتظر واردات بودن و به ماديات نظر نينداخته و همه را نامحرم پنداشتن و انس به نصفههاى شب پيدا كردن و ارتكازات و وجهه دنيا را تحت التفات درآوردن و به حيطهء تصرف داخل نمودن تا آنكه اختيار و تكوين يكى گردد . . . »
سپس دربارهء آداب و رفتار طلاب علوم دينى مىنويسد : « . . . طلبه بايد هميشه به ياد خدا باشد و توفيق فهم از او خواهد . غذاهاى غليظ نخورد و زياد نخورد و چنان كه گرسنه بماند صبر نمايد و بىخوراكى را نعمتى داند و توفيق حق پندارد كه اين دهان اگر بسته شود دهان جوجهء روح باز شود و خوراك خواهد و فياض فيض خود را بر اين مستحق بريزاند ، و اگر بىخوراكى نصيب ما مىشد او را عزيز مىداشتيم و نعمت حق مىپنداشتيم چنان كه وارد شده است « اجعلوا ادامكم الجوع » و او را همچون طلا از رفقا پنهان مىداشتيم و استقراض نمىكرديم مگر آنكه كارد به استخوان مىرسيد و وقتى كه به سرحد وجوب مىرسيد از بعضى از رفقا استقراض مىكرديم و اگر آنها عذرى مىآوردند و نمىدادند خوشحالتر مىشديم كه تكليف ساقط و گرسنگى باقى است .
رگ غيرت چيز فهمى را داشتيم و به چيز فهمها رشك مىبرديم و آنها را دوست داشتيم . . . وقتى در يك سطر عبارت رسائل شيخ ماندم و از سر شب تا ساعت چهار از شب در فكر او رفتم آخر نفهميدم ، مرا گريه دست داد و اشكها بر روى كتاب ريزان شد ،