تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اتركنامه ( تاريخ جامع قوچان ) ( فارسى ) — صفحة 356

مساهمون:

ص٣٥٦
مىنگاريم . وى چنين مىنويسد ، « در زمستانى كه ده ساله بودم تمام كتب فارسى كه مرسوم بود در مكتب خوانده شود ، خواندم . حتى ترسل و خطهاى شكسته و نصاب و معماى زياد و رسم الخط كم صلا و خط شجرى و حساب جمل و اعداد هندسى را فرا گرفتم . » پدرش اصرار داشت كه براى ادامهء تحصيل همچنان به مكتب برود ولى خود دربارهء ادامه درس رغبت نشان نمىداد . مىنويسد : « . . . اوايل ميزان بود كه [ پدرم ] گفت برو به مكتب ، گفتم مكتب فايده‌اى ندارد من براى تو هزار كار مىكنم كه بهتر از مكتب باشد . مكتب رفتن براى من سخت بود و كارهاى خارجى ، نهال كارى بعد از آن به درو و دسته‌كشى و بعد خرمن كوفتن و كاه دانه كشيدن و آبيارى كردن اراضى در نسق جهت شخم آينده با آنكه فوق الطاقه بود شايق‌تر بودم . به پدرم گفتم فارسى خواندن و نوشتن را به قدر كفايت ياد گرفته‌ام با چيزهاى ديگر كه در دهات بيش از اين فايده ندارد و تو هم در كار زراعت تنهايى . . . پدر گفت بيش از اين حرف مزن كه من هيچ به حرفهاى تو گوش نمىدهم ، به قول خودت خيلى بىحيا و جسور شده‌اى همهء علما و فضلا نفهميده‌اند و تو تنها فهميده‌اى كرّه خر . . . مىخورد ! البته ، بايد به مكتب به روى ، عادت به بازيگوشى كرده‌اى . گفتم به مكتب بروم چه مىخوانم ! چون آخوند گفت من بعد از اين مقدارى كه خوانده شده نمىدانم . . . پس از برهه‌اى گفت بايد به روى مدرسه اين كتاب را تمام بخوانى . . . . . . سر به زير افكندم با خود گفتم حالا خوب شد غريبى و حبس تاريك ( مكتب ) . دردم يكى بود دو تا شد ناشكرى كردم سه تا شد ، بر پدر جدا آشفتم كه پدرت به مدرسه رفته بود يا جدت يا خودت كه من هم بايد به ساز شما برقصم . . . باباى زراعتكار و دست تنها ، حالا من به شوق تمام تا آخر عمر خدمات تو را از هر جهت انجام دهم با كمال دلسوزى ، حالا تو ناز مىكنى . چه‌قدر از مردم حسرت مثل من همچو پسرى دارند . . . من به مدرسه نخواهم رفت ، مگر نان و حلوا را نخوانده‌اى كه شيخ بهائى كه زير و بالاى مدرسه را ديده فرموده :
علم رسمى سر به سر قيل است و قال * نه از او كيفيتى حاصل نه حال
خداوند كه دنيا را مدرسه قرار داده براى تحصيل معرفت و دانايى كه به آن عمل شود
اتركنامه ( تاريخ جامع قوچان ) ( فارسى ) — صفحة 356 | رمضانعلى شاكرى