از قبيل گنج شايگان و مجمع الفصحاء نامى و شعرى از او نيامده است .
در اين ديوان كه پنج هزار بيت مىشود ، غزل كم و قصايد زياد است و قطعات او اغلب در مدح سالار و پدرش مهد عليا و همسر محمد شاه و بقيه در هجو رجال آن زمان خراسان است و بهطور كلى سرخوش مديحه سرا و يا هجاگرى بوده است و اگر ديوان او به نظر استاد گلچين معانى نمىرسيد و نام وى در اين تذكره نمىآمد ، سرخوش هم مانند ساير سخن سرايان اين دو سه قرن اخير مشهد و خراسان نام و شعرش از ميان رفته بود .
اينك قسمتى از اشعار وى
نهايتى است از آن چيز را كه هست بدايت * مگر بدايت عشق تو را كه نيست نهايت
من و به پيش كس از دست چون تو دوست شكايت * زهى تصور باطل زهى دروغ حكايت
بكش به خون كه مرا ز خم تُست مايه مرهم * بِكُن جفا كه مرا جور تُست عين عنايت
هلاك دست تو گردم ، بكش مرا كه نخواهد * كسى غرامت خون گداز شاه ولايت
فداى شست تو گردم بزن به تير جفايم * كه نيست كشتن عاشق به كيش عشق جنايت
تو گر برانيم از در هزار مرتبه بهتر * از آنكه غير تويى خواندم به ظل حميت
ز پاى تا به سر من بجز تو هيچ نباشد * ز بس كه كرد به جانم محبت تو سرايت
شبى سياه و رهى دور و همرهان همه دزدان * برس به داد من اى آفتاب برج هدايت
مرا كه نيست وجودى ز خويش مدعيان را * ميان ما و تو بيهوده بود سعى و سعايت