گر ز مهرم مىنوازى بندهء خدمتگذارم * ور به تيغم مىكشى ، تيغ تو را منّت پذيرم
مدّعى گويد كه « فرصت » پاى بيرون نه ز كويش * پاى رفتن از كجا آرم كه در بندش اسيرم « 1 » ؟
در خراب آباد گيتى ، هست چندى خانهام * آرى ، آرى گنجم و مخفى در اين ويرانهام
طاير قدس آشيانم ، نيستم زين خاكدان * چند روزى بستهء دام از براى دانهام
گوهرى پاكم در اين كاشانهء خاكى نهاد * گرد بر خاطر بود تا كى از اين كاشانهام
در كمند عشق بودن گرچه شرط عقل نيست * گر من از اين بند پا بيرون نهم ديوانهام
[ 324 f ] شمع روى شعله خويى ، آتشم گرزد به جان * كى بود پروا ، نه آخر كمتر از پروانهام
دانهء خالى چنانم رشتهء تقوى گسيخت * كز كف طاعت رها شد سبحهء صد دانهام
خانمانم گر به ملك عافيت گردد خراب * بر سر كوى بلا ، معمور بادا خانهام
ساقيا گر خم تهى گردد ز مى ، گو باك نيست * تا شود خالى دل از غم ، پرنما پيمانهام
گفتى از خود بگذرد « فرصت » ، چو با ما آشناست * با تو آرى آشنا وز خويشتن بيگانهام « 2 »
هامش
( 1 ) . رباعى از حقير مؤلف :من مى صنما ز جام اجوف خواهم * وان زلف لفيفت همه بر كف خواهمدوشينه مى صحيح ياقوت مثال * ناقص دادى اكنون مضاعف خواهم( 2 ) . رباعى از فقير مؤلف :امروز به گرمابه دمى كردم رو * ديدم كه نشسته دلبرى غاليهموماليده به سيمين بدن خود صابون * چون شاخ گلى كه برف ، باريده بر اوايضا -