اختيار ار نبود جبر هم البتّه كه نيست * غير دانا گره از اين دو معمّا نگشاد
جام مى گير چو جمشيد ، كه اين زال سپهر * داده بر باد بسى تخت كى و تاج قباد
بنشين و ز شراب آتش غم را بنشان * پيشتر زانكه دهد خاك تو را چرخ ، به باد
هوش اگر دارى و گوشى كه بود پند نيوش * مبر اين پند حكيمانهء « فرصت » از ياد
بر درش حلقه زدم از سرِ درد * گفت بيهوده مكوب آهن سرد
گفتم اندر ره وصلم پويان * گفت از اين راه كه دارى ، برگرد
[ 322 f ] گفتم اين ره كه به سر خواهد برد ؟ * گفت آنكس كه به خون ، دل پرورد
گفتمش ، هستى من جز به تو نيست * گفت اين دفتر هستى ، بنورد
گفتم از درد ، دوا مىطلبم * گفت رو رو ، تو نهاى صاحب درد
گفتمش عاشق و بيمار توام * گفت كو سرخى اشك و رخ زرد ؟
گفتم آخر ز غمت خواهم مرد * گفت از مرگ نينديشد مرد
گفتم از خاك كَيم برگيرى * گفت آنگه كه شود خاك تو گرد
گفتمش غم شده با « فرصت » جفت * گفت بايد نشود از غم فرد « 1 »
هامش
( 1 ) . رباعى از فقير مؤلف : -