تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار عجم ( فارسى ) — صفحة 520

مساهمون:

ص٥٢٠
چشمم از عكس سيه زلف تو شد اشك‌آلود * آرى آب آورد آن چشم كه در وى شده دود
جان بفرمود مرا تا به لبت سودم لب * زان زيانم چه خوش آمد كه ز پى بودش سود
گرچه جان در طلب لعل تو فرسود ، ولى * دلم آسود ، لبم تا به لب لعل تو سود
نه تو گفتى كه ز حُسن من و مهر دل تو * كم شود خطّ مهم را به سياهى اندود ؟
حاش للّه كه ز حُسن تو و مهر دل من * كم نشد بَلكِم از آن مهرگيا ، مهر افزود
پاى بر خاك نهادى و مرا ، مردم چشم * غرقه در خون شد از اين غم كه چرا خاك نبود
از نسيم سحرم وه چه خوش آمد كه ز لطف * از سر زلف تو و از دل من عقده گشود
پيش گفتار تو « فرصت » همه گوش آمد و چشم * بگشا لب كه نباشد به از اين گفت و شنود « 1 »
مىكشان را زند اين بانگ بهر صبح ، خروس * كه « صبوح ار ندهد دست هزاران افسوس »
ريز در جام ز بط اى بت طاووس خرام * زان شرابى كه بود سرخ‌تر از چشم خروس
هامش
-باز آى كه بىتو خاطر افسرده شود * و از آمدنت غم از دلم برده شودآهسته سخن گوى كه ترسم ز سخن * لعل لبت از نازكى آزرده شودايضا :اقبال سيه‌روى به صد استعجال * رفت از عقب آن مه خورشيد جمالبرگشت چو بخت من به دست خالى * ديگر چه توان كرد كه برگشت اقبال( 1 ) . ايضا :گفتم خود را رها ز دستت كردم * حفظ دل و دين ز چشم مستت كردمگفتا بگذار دعوى ديندارى * من آن صنمم كه بت‌پرستت كردم