سجدهء روى تو چون زلف تو شد آئينم * همچو هندو شده خورشيدپرستى دينم
نكنم از سخن تلخ تو ، ابروى تُرُش * زانكه شورى است به سر ز آن دهن شيرينم
در خلاصّى من از عشق تو خلقى به دعا * متفّق گشته و غافل كه بود نفرينم
روزى آورده عرق روى تو ديدم زانرو * نگران شب ، همه شب ، سوى مه و پروينم
سر به بالين نهم اى كاش شبى تا كه مگر * خواب بينم كه نهى پا به سر بالينم
چشم مخمور ترا بيند اگر نرگس مست * سر به زير افكند از شرم كه من مسكينم
بر لب لعل روانبخش تو آن خال سياه * همچو داغى است كه باشد به دل خونينم
مشكسان خون دلم سوخته از آتش عشق * كرده آفاق معطّر نفَس مشكينم
گفته بودى كه چه دين دارد و آئين « فرصت » ؟ * مهر روى تو بود ، دين و وفا ، آئينم « 1 »
زلف چون دوش رها تا به سر دوش مكن * اى مه ، امروز پريشانترم از دوش مكن
اى سر زلف سيه ، ديگرم آشفته مساز * اين همه با مه من دست در آغوش مكن
هامش
-اى پيرهن اى رشك حرير و ديباه * اى دست هوس ز آستينت كوتاهبر اطلس چرخ دامن افشان و بناز * كز چاك گريبان تو سر برزده ماه( 1 ) . رباعى از فقير مؤلف :عمرم ز فراق عهد ماضى ، شده طى * ديگر چكنم به هجر مستقبل وىامرش به وفا كنم ، كند نفى ز خود * نهيش ز جفا كنم ، كند جحد كه كى