تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار عجم ( فارسى ) — صفحة 518

مساهمون:

ص٥١٨
ز لبان لعل ، بوسى ، بفروشى ار به جانى * به كف است جان شيرين ، دو هزار مُشترى را
تو به حُسن همچو ليلى ، چو به شهر شهره گشتى * همه خوانده‌اند مجنون ، من و قيس عامرى را
ز تو هر جفا كه بينم ، به تو مىكنم شكايت * به كسى نمىتوانم برم از تو ، داورى را
ز ميان همچو مويت ، شدم ار ضعيف ، شايد * كه از اين خيال دارم به وجود لاغرى را
به هواى مهر روى تو چو ذرّه‌يى است فرصت * تو از او دريغ دارى ، ز چه ذرّه پرورى را « 1 »
بر جهان دل منه از مهر و مشو زان دلشاد * كاين عروسى است كه كشته است هزاران داماد
خاطرى را به وفا شاد نسازد ، هرگز ! * كز جفا عاقبت او را ننمايد ، ناشاد
همچو خسرو نكند كام كسى را شيرين * كه نه آخر به سرش تيشه زند چون فرهاد
شرط آزادگى از شادى و غم ، بيزارى است * اى خوش آن كز غم و شادى جهان است آزاد
نفس ، دام است و هوس ، دانه ، هر آن مرغ دلى * كه برفت از پى اين دانه ، در آن دام افتاد
هامش
( 1 ) . چند رباعى از فقير مؤلّف است :نرگس به چمن ، چشم نگارى بوده است * سنبل ، سر زلف تابدارى بوده استآن گل كه شكفته بر سر شاخ به باغ ، * رخسارهء يار گلعذارى بوده استايضااين سبزه ، خط سبزنگارى بوده است * سنبل ، شكن طّرهء يارى بوده استآن لاله ، كه بر طرف چمن مىبينى * خونين دل تنگ داغدارى بوده استايضاتا درد ، گلوى مشكبوى تو گرفت * رخسار تو تيرگى چو موى تو گرفتاز جور تو بس آه كشيدم از دل * سر پنجهء آه من ، گلوى تو گرفت
آثار عجم ( فارسى ) — صفحة 518 | محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى