خود بخوان تا آن را ارمغان به كرمان برم . عرض كردم : اين ، زيره به كرمان بردن است .
تبسّمى نمود ؛ باز اصرار فرمود . امتثالا لامره ، اين غزل را عرضه داشتم و برخاستم :
ما رند و خراباتى و ديوانه و مستيم * پوشيده چه گوييم همينيم كه هستيم
زآن باده كه در روز ازل قسمت ما شد * پيداست كه تا شام ابد ، سرخوش و مستيم
[ 320 f ] آواز الست آمد و گفتيم بلى را * ز آن گفته ، بلاكش همه از روز الستيم
دوشينه شكستيم به يك توبه دو صد جام * امروز به يك جام ، دو صد توبه شكستيم
يكباره ز هر سلسله پيوند بريديم * دل تا كه به زنجير سر زلف تو بستيم
بگذشته ز سر ، پا به ره عشق نهاديم * برخاسته از جان ، به غم يار نشستيم
در دست سررشتهء تجريد گرفتيم * خود سلسلهء عالم تقليد گسستيم
بر نقطهء وحدت ، سر تسليم نهاديم * وز دايرهء كثرت موهوم برستيم
بر ما به حقارت منگر ز آنكه چو « فرصت » * در رتبه بلنديم اگر از همه پستيم
[ بالجمله ] ، على الطّلوع ، از دوان بيرون آمدم ، به جهت كازرون ؛ بعون اللّه تعالى .