از ره صدق اين دعا بنمود * كه ترا جاودانه فرصت باد
و فرمودند : پدرت « بهجت » تخلص دارد و تو « فرصت » نگاه دارد « 1 » . »
پس از آنكه از مظفر الدين شاه ، لقب « فرصت الدوله » مىگيرد ، گاهى در شعر بدينصورت تخلص مىكند :
فرصت الدوله هر آن جامه كه دوخت * قامت حسن خداداد تو را بود قصير « 2 »
* * *
من فرصة الدوله التاريخ قد نظما * اجلل بها من فنون الفضل و الادب « 3 »
* * *
فرصة الدوله قد لمع هذا غزلا * عل ان ينظر فيه نظر الاشفاق « 4 »
* * *
فرصة الدوله قد انشاء فى مدحته * جملة من جمل تلمع كالاقمار « 5 »
شاعران ديگر نيز بعضا به ستايش شاعرى فرصت زبان گشودهاند ؛ شعاع شيرازى دربارهء او سروده است :
فرصتش بادا ، ز حق ، كالحق به گاه نثر و نظم * گشته از ديوان دانش همچو فردى انتخاب
فرصت به شاعرى نامور شد ؛ تا بدانجا كه خود به شاعرى خويش مىبالد :
در كشور فضل پادشاهم * يك خيل هنر بود سپاهم
در بحر علوم همچو گوهر * بر چرخ كمال همچو ماهم
بر پيكر مردمى دثارم * بر قامت شاعرى قباهم « 6 »
و در جايى ديگر ، خود وى باز ستايشى دارد از شاعرى خويش :
من كم ز عنصرى و معزّى نيم ، چنانك * تو نز سبكتكين و نه از سنجر ، اى ملك
زين پس چو خامه بادا تيغم به فرق اگر * جز مدح تو نويسم در دفتر اى ملك « 7 »
فرصت را همگان در شاعرى ، بزرگ مىداشتند و از او تخلص
هامش
( 1 ) . همانجا ، ص 40 .
( 2 ) . همانجا ، ص 206 .
( 3 ) . ديوان فرصت ، زرين قلم ، ص 467 .
( 4 ) . همانجا ، ص 271 .
( 5 ) . همانجا ، ص 267 .
( 6 ) . همانجا ، ص 336 .
( 7 ) . همانجا ، ص 336 .