در ميان غزليات فرصت ، چند غزل ، از لطافت و زيبايى خاصى برخوردارند كه زائيدهء سادگى و ابتكار و احساس عميق اوست و خود در غزلى ، شعر خود را چنين مىستايد :
پارسى شعر تو « فرصت » بود از بس شيرين * اينهمه شور به ملك عجم انداختهاى
مطلع بعضى از غزليات مشهور فرصت چنين است :
تو به دلبرى و شوخى ببرى دل پرى را * پرى از تو دلبر آموخت طريق دلبرى را
* * *
ديدن روى تو و دادن جان مطلب ماست * پرده بردار ز رخساره كه جان بر لب ماست
* * *
بهر صيدم چند تازى خسته شد پاى سمندت * صبر كن تا من به پاى خويشتن آيم به بندت
* * *
خواهم كه در صورتگرى نقش دهانش را كشم * گو در سخن آيد لبش تا من نشانش را كشم
* * *
تمثال دو زلف و رخ آن يار كشيدم * يك روز و دو شب زحمت اين كار كشيدم
* * *
زلف چون دوش رها تا به سر دوش مكن * اى مه امروز پريشانترم از دوش مكن
* * *
ما رند و خراباتى و ديوانه و مستيم * پوشيده چه گوييم ، همينيم كه هستيم