من بيچاره كنون معتكف كنج خمول * سر به زانوى غم و دست تحسّر بر سر
با چنين حال ز دونان نكشم منّت نان * نكنم آب طلب گر چه بود از كوثر « 1 »
منم از جملهء ايشان يك تن * كه خدا خرد كند گردن من « 2 »
* * * فرصت مظهر سادگى و بىتكلفى بود ؛ آنچنانكه گاهى او را نمىشناختند و به قول خودش :
« . . . فقير لباسى مخفّف در برداشتم و كلاهى از نمد ، به جهت استراحت در سفر ، بر سر . گمان كرد پيلهورم يا برزگر . . . فرمود :
العجب ! عرض كردم : ما العجب ؟ گفت : معلوم است شما از اهل علم هستيد ؛ ولى با اين لباس منافات دارد . عرض كردم :
شما كه از اهل علم نيستيد نيز با اين لباس كه داريد ، منافى است . . . « 3 » »
او خوش معاشرت و فيضبخش بود ؛ آنچنانكه معتمد الدوله فرهاد ميرزا و ظل السلطان با او همنشين بودند و فرصت براى معتمد الدوله ، قلمدان مىفرستاد و تا در اصفهان بود ، همه جا با ظل السلطان بود و هديهها از وى دريافت مىداشت . آنچنانكه از فحواى كلام فرصت برمىآيد ، شغل اصلى او كه منبع درآمد وى محسوب مىگشت ، نقاشى بود و به قول خود وى :
« . . . عجب است كه مدار عيشم از رهگذارى است كه نانش از لخت جگر است و آبش از اشك بصر : نقاش كارخانهء عالم و
هامش
( 1 ) . ديوان فرصت ، زرين قلم ، ص 303 .
( 2 ) . همانجا ، ص 412 .
( 3 ) . آثار عجم ، ص 20 .