فضل از فضله ندانند و سفيه از عاقل * قدح دانا همه گويند و ثنا ، نادان را
جانم اين طايفه آخر بستانند ز كين * رخت زين ورطه كشم تا برهانم جان را
حالى آن به كه كشم رخت به اقليم دگر * بر سر فارس فشانم پس از اين دامان را « 1 »
و در چهل سالگى خود ، از زندگى چنين لب به شكوه مىگشايد :
سنين عمرم بگذشته از چهل آرى * حروف ماه به تعداد سال عمر من است
به اهل فضل و هنر بودهام قرين يك قرن * كنون ستارهء بختم به كيد مقترن است
دريغ و درد به جايى فتادهام كه در آن * هزار طعنه خزف را به لولوى عدن است
در اين مدينه كه عارف معاشر عامى است * در اين حديقه كه بلبل مصاحب زغن است
معين و يار و رفيق و انيس و مونس من * فغان و ناله و اندوه و حسرت و حزن است
ديار فارس چو سجن است و من در آن مسجون * ز جور خلق مسلسل به گردنم رسن است « 2 »
سفر گزيدهام و دور گشتهام ز وطن * كه از وطن همه رنجم نصيب بود و محن « 3 »
و باز مىنالد :
عجب است اينكه به ايران هنرم كاسته شد * نيست كس تا خرد از من هنرى در كشور
هامش
( 1 ) . ديوان فرصت ، زرين قلم ، ص 290 .
( 2 ) . همانجا ، ص 298 .
( 3 ) . همانجا ، ص 357 .